دانلود نمایشنامه

یدالله فوق ایدیهم

        


  نمایشنامه

 

 

 

 

 

بودم ،بودی ،بود

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

به قلم:پژمان شاهوردی

صحنه خالی است ، تنها یک صندلی و یک جعبه در آن به چشم می خورد، که در طراحی های هر صحنه، بنا به اختیار،می توان بر آرایش آن افزود

 

 

بازیگران:

   مرد

   زن

  نور می آید {اتاقی است که در آن به هنر مندان تئاتر ،برای اجرای نمایش لباس امانت می دهند} مردی میان سال در روی صندلی نشسته است  و خانمی جوان در مقابل او ایستاده، با او در حال بگو مگو است

 

 

مرد:   خانم محترم گویا  حواستون نیست، تمام لباس های موجود ما هموناییند که نشونتون دادم لباس های دیگه ایی نداریم

زن:    اما اون چیزی رو که من می خام  نشونم ندادین

مرد:   آخه من از کجا لباسی رو که خودتونم نمی دونید چیه و چه جوریه به

          شما بدم

زن:   خواهش میکنم، من برای نمایش جدیدم به اون احتیاج دارم

مرد:   می تونم بپرسم اسم نمایشتون چیه

زن:   هنوز نتونستم بنویسمش

مرد:   یعنی شما متنتون حاضر نیست اون و قت دو ساعته که توی انبار لباس

         ها دنبال لباسش می گردین؟

زن:    انگار شما اینو هنوز نفهمیدید که لباس ها با ما حرف می زنند،مارو

          حرکت میدن تا براشون بنویسیم،

مرد:   بااین تفاسیراینجا معدن حرف هایی که توی سینه ها حبس شده

زن:    دقیقا ،

مرد:   به گمانم شما قصد یه شوخی ساده رو با من دارید

 زن :  من هرگز با شما شوخی ندارم آقا،شمام وظیفه دارین طبق این معرفی

         نامه لباس هایی رو که میخام به من بدید(کاغذی به او نشان می دهد)

مرد:   توی شرح وظایف من ننوشته که ساعت ها از وقتمو به دنبال یه لباس

          مجهول بگردم،در ضمن  از ساعت کاری من،ده دقیقه گذشته و من

          الان باید دنبال گرفتاری های خودم برم ،نه اینکه وایسم و به حرف ای

          شما گوش کنم

                 (شروع به جمع و جور کردن وسایلش برای رفتن می کند)

زن:    هی ،شما اون جعبه رو نشون من ندادین(به جعبه ایی که در گوشه ی

         صحنه است اشاره میکند)

مرد:   کدوم جعبه؟ (جعبه را میبیند و بالای سر آن می رود)اینو می گید؟توی

          این چیزی که به درد شما بخوره موجود نیست،

زن:    چرا؟مگه چی توشه؟

مرد:   هیچی،، یه سری لباسای کهنه که به جاشون لباس جدید دوختن و الان

         اونا ، مدت هاست که بی استفاده اند

زن:   (خوشحال می شود)یعنی چه جور لباس هایی؟

مرد:   یعنی همه جور لباس توی این جعبه است {با تمسخر}که هر کدومشون

         یه دنیا حرف با خودشون دارن{میخندد}

زن:   وای خدای من،میشه خواهش کنم اونا رو به من امانت بدین؟

مرد:   مطمئنید اونا شما رو به نوشتن حرکت می دن؟

زن:   شما گفتین همه جور لباس توش هست درسته؟ پس لابد حرفایی  زیادی

         برای گفتن دارند

مرد:  امید وارم

زن:      ممکنه همشون رو بهم بدید

مرد:     خیلی وقته منتظربودم که بیان و این لباسها رو ببرن،آخه حسابی کهنه

           شدن،با این تفاسیر زحمتش می اوفته به گردن شما ،اما به این شرط

           که دیگه بر نگردونیتشون

زن:     همیشه حادثه ها با چیزایی که فکرش رو نمی کنیم اتفاق می افتن(زن

           جعبه لباس ها را با خود بیرون  می برد)

مرد:     خدا انشا الله یه پول زیادی به من بده ، یه مغز درست و حسابی به این

            نویسنده ها

(نور میرود و بعد از چند ثانیه می آید،یک محل تمرین نمایش را نشان می دهد که جوانی در حال تمرین بیان می باشد،نویسنده با جعبه وارد می شود)

زن:     (باصدای بلند) سلاااااام

جوان:   به به ،شما رفتین که یه روزه برگردین،دیگه گفتیم پاک نویسندگی رو

           کنار گذاشتین

زن:      بچه ها کجان؟

جوان:    خیلی وقته که تمرین تعطیل شده،منم موندم یه خورده بیان و بدن

            تمرین کنم، آخه اوضاع بدنم رو به راه نیست

زن:       پس به موقع اومدم

جوان:    یعنی کارِ نوشتن متن تموم شد؟

زن:       ا ِی  همچین-

جوان:    نکنه همراته؟

زن:      چی ؟متن؟آره

جوان:     کو؟

زن:      اگه الان همرام باشه ،حاضری یه دور رو خونی باهم کنیم

جوان:    کور از خدا چی می خواد؟

هردو با هم: یه چشم بینا

زن:        پس این شما اینم متن من(اشاره میکند به جعبه و آن را به وسط

             صحنه می آورد)

جوان:    (با تعجب) این؟

زن:      مگه خودت نگفتی  لباس ها با خودشون یه دنیا قصه دارن

جوان:   یعنی تو رفتی و مخ یارو رو زدی و ازش لباس گرفتی؟نه!

زن:     اونم همون لباس هایی که دنبالش بودیم

جوان:  کهنه،قدیمی، جور واجور، آره؟

زن:     آره

هردو با هم:هورررررررراااااا(از خوشحالی فریاد می زنند)*

جوان:   خوب حالا چی توش هست؟

زن :      ا ونش رو دیگه نمی دونم ،فقط می دونم قدیمیه قدیمیه

جوان:   به نظرت کدومشون  اونیه که دنبالش میگردیم؟

زن:     هرکدومشون که ارزشش رو داشته باشه

جوان:  پس خودت رو آماده کن برای پیدا کردن یه گم شده ی  نایاب

زن:    به نظرت کیا این تو اَند

مرد:   نمی دونم ،اما هر که هستن حتما آدمای مهمی بودن که رفتن این تو

زن:    پس چشمها بسته،بادبان ها را بکشید حرکت می کنیم

(هردو به دور جعبه می چرخند،سپس درب جعبه را باز می کنند و لباسی  قدیمی  با پولک های درشت بیرون می آورند،چنین می نمایاند که متعلق به یکی از پادشاهان ایران در قدیم است)

مرد:  اووووواه(چشم هایش به لباس خیره مانده است)اینو ببین ،به نظرت این

        داره چی میگه؟

زن:    باید تنت کنی تا بفهمی کیه و  چی می گه

        ( موسیقی صحنه را پر میکند نور کم می شود ،مرد شروع به پوشیدن لباس می کند،نور می آید مرد در هیبت پادشاه سخن می گوید)

پادشاه:(خشمگین)آآآآآآه چه ناپسند روزگاریست،چگونه آنها به اطاعت من در

         نیامده اند؟!

زن:      ما تمامی سعی خود را، برای وادار نمودن آنها، به اطاعت از شما

            کردیم، اما آنها حاضر به این امر نگشتند

پادشاه:     این بار بر کتیبه بنگارید و در میدان شهر بنا کنید که: استران نیز

             باید در برابر نام من سر فرود آروند

زن:      اما آنها، قدرت تشخیص یک استر را از خداوندگار گیهان ندارند

پادشاه:  فرمان ما این است: هر کس بر ما" جمشید ویونگهان"

           خداوندگار  آسمان و زمین و دیو و دد  به سجده نیفتاد،اورا دو نیم ویا

            با اره قطعه قطعه اش کنید،خواه  انسان خواه  استر

زن:       اما قربان

پادشاه:   اما چه؟

 زن :    کاش گناه آنها را نادیده انگارید،آنچنان که پیشینیانتان همین

             کردند،چنان که بیورسپ دروج  این سنت بنهاد

پادشاه:    آه ای اژی دهاک ناپاک تن... اگر مرده بودی و در بند دماوند نبودی می

             دانستم با روحت چه کنم. { فخر فروشانه } من روح ایرانیان بودم. من

             روح گیهان بودم. { درمانده } و تو روح جهان را کشتی و خود جهان را

             به دیو و دروج آلودی. خدایا سزاوار غرور من این پادافره نبود. من گناه

             کرده بودم و ایران تاوان پس داد. آه ای اهورامزدا ،حال که نوبت به ما

             رسیده،فرمان میدهم از کشته های مردم پشته سازید آنچنان که زن ها،

             بچه های خود را حراج کنندواز خون هایشان رود جاری گردد و به دریا

             بپیوندد (خشمگین)چشم هایشان را از حدقه بیرون بیاوریدو با چشم

             هایشان-( با عصباانیت لباس را از تن خود بیرون می آورد و به نقش

             خود باز می گردد،انچنان که از بازی کردن این نقش راضی نبوده)

مرد:      اَااااه(عصبانی)این دیگه کی بوده بابا ؟

زن:      دیگه داشت حالم از این دستوراش به هم می خورد

مرد:     بی جنبه فکرکرده حیون هام باید به خاکش بیفتن

زن:      از آدمهای مغرور متنفرم

مرد:    همین غرورش بود که مردم و از خودش بیزار کرد و یه زندانش انداخت

زن:     (لباس را مچاله و به گوشه ایی پرت می کند)این یکی که نشد بهتره بریم

           سراغ بعدی

مرد:    ( به طرف جعبه می رود،لباسی را بیرون می آورد،لباسی است سفید رنگ که جای جای آن پاره گشته، در ادامه متوجه می شویم که متعلق به آرش کمانگیر است)

مرد:   اووووه ،یعنی  کی می تونه باشه؟

زن:    بپوش،تا خودش بگه

مرد:   حاضری؟

زن:    حاضرم

          (نور میرود ،مرد لباس ها را می پوشد ،نور می آید دشتی است بیکران)

آرش:   پریچهر(فریاد میزند)پریچهر...

زن:     (با روی پوشیده) کیستی ؟

آرش:     گمشده ایی بیابان گرد

زن:     ا و که فریادش میزنی کیست؟

آرش:  خوابی است که وجودم را فرا گرفته ،نمی دانم من اویم یا او من است،به

          هر سو که مینگرم اوست

زن:    اینجا چه می کنی؟

آرش:  زبانم را یارای گفتن نیست که خود بی اونیستم ،گر چه هستم،همه جا به

          دنبال اویم

زن:    گر یافتی اش؟

آرش:   پاسخش گویم

زن:    که  دیگردژخیمان خصم بر ملک احوراییشان نمی تازانی؟

آرش:  نه-که می خواهم  آوازه ی دلدادگی ام  از ملک منوچهری فراتر رفته و بر تارک  ایران نقش بندد

زن :    با چه؟

آرش:   با قیامی که قیامت به پا می کند،قیامی که او به پا کرد، هم در من، هم در توران و ایران

زن:      و قیام تو؟

آرش :  برای اوست که دلیلی است برای شستن پیمان خونین خصم

زن:     گر یافتیش؟

آرش : وقت تنگ است و دیگر او را نمی بیابم و بنا به پیمانم با غروب

         خورشید باید تیر   درکمان  نهم تا مرز عشق و دلدادگیم را فریاد

         کند،تیری که ایران و توران را  مرزی سازد از عشق تا جنون

زن:     بمان،شاید یافتی اش

آرش:  او دست نیافتنی ترین بود برایم ،می روم تا او را حلقه باشم در آنجا که  عمل، پایان انتظار من است

زن:    و اگر او در انتظار تو باشد

آرش:  نمی دانم،،گاه می اندیشم که او نیز در پی من است، چون دیوانگان به هر سوکه مینگرم هم اوست ،گاه برمی خیزم در پی اش می دَوَم ،اما نمی یابمش –نمی دانم در زمینم، یا در آسمانم و خود بی خبرم

زن:    بمان، قدری آب بنوش ،شاید او در این دیر  باشد و آوازه دلدادگی تو را به جان نوشد وبا تو همراه گردد

آرش:  دیگر وقت تنگ است و زمان، هجرتم را  نوید می دهد تا زبان خاموش و دلدادگیم به پریچهر را با کمانم بر بلندای ایران و توران فریاد زنم ،این فلق ِ آفتاب است وشفق ِ آرش ،{به دور زن می چرخد خود را برای رها کردن تیر آماده می کند}ای اهورا مزدا یاریم کن تا آنچه دارم، در کمان نهم و بر آسمان بتابانم غیرت و غرور ایران زمین را که عشق بهانه ایست برای این پیمان

زن:    {پارچه را از صورت خود بر می دارد و فریاد می زند}آرش ،آرش

آرش:   (به او نگاه می کند ،او پریجهر است)پریچهر

زن:    قصه دلدادگی و انتظار پریچهر را کس نداند جز ستاره هایی که مونس شب هایش بود ه اند

آرش:   پریچهر،،کاش هرگز نمی دیدمت ،کاش نبودی که جانم را شراره های چشم هایت بسوزاند،اینک گاهِ، بی تو بودن است،آنسان که هیچگاه نبوده ایی و در من بوده ایی،این آرش است که تو را فریاد می زند(تیر را در کمان می گذارد و فریاد می زند)پریییییییچهر

زن:    آآآآآآآرش

          (هر دو به زمین می افتند – بعد از چند ثانیه مرد لباس را از تن خود بیرون می آورد به نقش خود باز میگردد )

مرد:   من نمی تونم این نقش رو بازی کنم

زن:    آخه چرا؟این که خیلی خوب بود

مرد:  خوب بود اما بدیش اینه که افسانه است،افسانه ایی که همه شنیدنش و وجود خارجی نداره(متاثر می شود)

زن :   می دونی اگه حالا یه کسی مثل آرش بود چی می شد؟خیلی با حال بود درسته؟

مرد:    برای شما خانوما،بله درسته،البته توی این دور و زمونه هر که دوسه تا آرش داره و بازم می ناله

زن:     لطفا به جا کنایه برو سراغ بعدی

مرد:    ببینم بعدی کیه و چیه

          (بالای جعبه میرود ،لباسی از جعبه بیرون می آورد،قرمز است و مربوط به تعزیه می باشد،هر دو به آن خیره می شوند)

زن:    (با تعجب)نه!!

مرد:    یعنی کی می تونه باشه

زن:     چه رنگ قشنگی،

مرد:    این لباس داره یه جوریم می کنه-احساس خوبی بهش ندارم

زن:     اما  من عاشق رنگ قرمزم،وای خدای من چقدر قشنگه،زود باش بپوشش ببینم کیه

مرد:    بهتره این یکی رو کنار بذاریم

زن:     آخه چرا؟

مرد:    به اونش کاری نداشته باش ،بهتره بعدی رو بیرون بیاریم

زن:     نه!اگه تو نمی پوشی خودم می پوشم

مرد:    تو؟!باشه ،اما اینو بدون که خودت خواستی

زن:    قبوله فقط توام کمکم کن

مرد:   باشه

 

         (نور می رود،زن لباس را می پوشد ،بعد از چند پانیه نور می آید،میدانگاه تعزیه است و صدای مارش ِ تعزیه صحنه را پر کرده است ،زن در نقش مخالف خوان و مرد در نقش موافق خوان می روند و بر گرد هم می چرخند و رجز می خوانند)

موافق خوان:ای شمر،،از چه کنی فخر بدان لشکر بی دین که فراهم تو نمودی ز ِ خطا و ختن و چین و زِ ما چین وهم از کوفه و بغداد،ز ِ مصر و حلب و شام و ز بسطام،بدان ای سگ بد نام،،اگر لشکر دونان بشود هم عدد سنگ بیابان و یا برگ درختان،نبود خوف و هراسی به دل من که علمدارم و سردارم و با آن پسر شیر خدا، یارم و هر گز نشکست است کسی دست خدا را

مخالف خوان:مغنی کجایی طرب ساز کن      دم نی به بزمم هم آواز  کن

                  بیا و  بیار  آن دف و تار را      طرب ساز آهنگ مزمار را

موافق خوان: نوازید طبل پر آشوب را          بکوبید سنچ طلا کوب را

مخالف خوان :کله خوودِ خود را نهم بر سرم     نگه دار راسم شود از کرم

                 بپوشم به تن مثل شیر ژیان        چوببر بیان سوی میدان روان

                               (بر گرد موافق خوان می چرخد )

                  نوازید طبل ای نوازندگان          که باشد زره پوشی پر دلان

 

         (به وسط میدان می آیند مخالف خوان بعد از چند ضربه موافق خوان را به زمین می اندازد و بالای سرش می رود،می خواهد ضربه آخر را بزند که نمی تواند-فریاد می زند و به نقش خود باز میگردد)

زن:   نه.....همین قدر کافیه ،از رنگ این لباس متنفرم

مرد:  چی شد؟

زن:    بعضی از لباس ها رو هیچ وقت نباید دوباره پوشید چون به یاد آوردنشم آدم رو آزار می ده

مرد:   تا تو باشی که خودت رو قاطی بازی من نکنی و بگی من خودم بازیش می کنم

زن:    حق با تو بود ،دیگه من نزدیک این جعبه نمیام

مرد:    خدا جون خودم و سپردم دست تو

   (به سمت جعبه می رود و لباسی از آن بیرون می آورد،کت مشکی قدیمی  است ،هر دو به آن خیره می مانند)

زن:    این یه جنتلمنه واقعیه

مرد:   هیچ فکر نمی کردم  که توی این جعبه از این جور چیزام پیدا بشه،ترس وَ رَم داشته بود که اگه همه لباس ها تاریخی باشن ،چه بلایی سرم میاد

زن:   گفتم که همه جور لباس توی این جعبه هست،ما باید گم شده مونو پیدا کنیم

زن:   (به لباس خیره می ماند) فکر کنم ،گم شده پیدا شده،این لباس یه سمبوله از اَبَر مردای بی رقیب،پر از وهم و ایجاز با حرفایی سراسر گره و تعلیق

مرد:   به نظرت خودشه؟

زن:    همون طور که گفتم این یه جنتلمنه واقعیه.

         (نور می رود مرد کت را می پوشد و بعد از چند ثانیه نور می آید  قهوه خانه ایی است و مرد بروی صندلی نشسته است، تداعی  یکی از فیلم های قدیمی را می کند-با همان دیالوگ ها)

مرد:   قصه اش درازه،من بودم حاجی نصرت،رضا، پونصد علی فرصت،آره و اینا خیلی بودیم داش کریم مونم بود

زن:    کریم؟کدوم کریم؟

مرد:   کریم !!!می شناسیش،کریم آق منگول-از ما خواست که بریم دوا خوری تو نمیری به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم ،نه گاز نه دنده در هتل کوبای در بند اومدیم پایین،یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین ،یه دفه همه چی ردیف شد رو میز داشتیم می خوردیم،اولی رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا لول ِ، لول شدیم،دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیلِ پاتیل شدیم ،سومی رو اومدیم بریم بالا،داش میتی ساقی شد،گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا، گفت به سلامتی میتی،تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم,این جیب نه،اون جیب نه،تو جیب ساعتی ضامن دار رفتم و اومدم دیدم دو نفر خوابیدن رو زمین،پریدم رو موتور دم نقره فروشی اومدم پایین،، یه هو دیدم یه پسره سرو هیکل میزونه اومد جولوم ،کفتم ه ِ ت ِ تِ ،گفت ه ِ اولی رو خابوند تو گو شم ،گفتم نا مردی دومی رو زد، از اولی محکم تر ...حالا ما به همه گفتیم زدیم   توام بگو زده خوبیت نداره

                (هردو به نقش خود باز میگردند،باصدای بلند می خندند،)

زن:     اگه یه کم دیگه جلو می رفتی کار به جای باریک می کشید

مرد:    یه جنتلمن واقعی بود درسته؟

زن:     من چه می دونستم سر از قهو ه خونه در می آره

مرد:    این لباس ها توی تن همه کس بود ،پوشیدنشم کاری نداره

زن:     گم شده من چیزیه که تکرار اون کار همه کسی نباشه،یه چیز نایاب،به نظرت توی این جعبه پیدا می شه؟

مرد:    جوینده ،یابنده است

زن:    پس بگرد تا بگردیم

        (مرد بالای جعبه میرود،لباسی بیرون می آورد,لباس محلی مردم جنوب است)

زن:   اوه مای گاد ،این یه سورپرایز واقعیه

مرد:   به نظرم دیگه کم آوردم

زن:   آخه چرا؟ این معلومه که یه درام واقعی به دنبال خودش داره

مرد:    آخه من اصلا زبونشون رو بلد نیستم

زن:     اولا که زبون نیست و لهجه است ثانیا تو بپوش بقیه ا ش خودش می اد

مرد:    خدا کنه این دروغ راست باشه

          (نور میرود،مرد شروع به پوشیدن لباس می کند،نور می آید,مراسم عروسی است در جنوب،مرد در حال رقص است ناگهان همسر خود را می بیند و به طرف او می رود)

مرد:    بیا ببینم اون کیه دست تو دستشه؟

حلیمه:  یعنی تو اونو نمی شناسیش؟خوب پسر عمومه دیگه

مرد:   من گفتم حتما دختر عموته،می دونم پسر عموته،دستش تو دست تو چیکار می کنه

حلیمه:  توی طایفه ما پسر عمو با برادر هیچ فرقی نمی کنه

مرد: فرق نمی کنه؟پس اون پسر عمویی که دختر عموش رو می  گیره،خواهرش رو گرفته

حلیمه: با من این طوری حرف نزن ،ما رسم نداریم شوهر داد بزنه

مرد:  ببینم این برادرات چرا اینطوری نگاه من می کنن؟ منو نگاه می کنن هی  می خندند ،بهشون بگو من اعصاب ندارم یه دفه  می بینی یه کاری دادم دستشون ها

حلیمه:  خوب عروسیه ،انتظار داری گریه کن

مرد:    کی گفته؟

حلیمه:  کی چی گفته؟

مرد:    من میگم کی گفته، تو می گی کی چی گفته،ما با هم تفاهم نداریم،طلاق

حلیمه:  خوب تو می گی چی گفته ،منم می گم کی چی گفته؟

مرد:    اصلا به تو چه که کی چی گفته ،طلاق

حلیمه:  صبر کن ببینم،اون دختره که دستش توی دست تو بود کی بود؟

مرد:    دیدی؟

حلیمه:  بله که دیدم

مرد:    دختر همسایتون

حلیمه:  دستش تو دست تو چیکار می کرد

مرد:    اول اینکه دست  من توی دست او بود ،بعدش ما   رسم   داریم که توی عروسی با دختر همسایمون برقصیم

حلیمه:  اون که دختر همسایه ی مابود

مرد:  همون دیگه، ما  رسم  داریم توی عروسی با دختر همسایه شما برقصیم،در ضمن این حرفا به تو چه مربوطه،تو زن منی یا من زن توام-طلاق

حلیمه:  من چی میگم ،تو چی می گی؟

مرد:   کی چی میگه؟توچی میگی؟

حلیمه: می گم تو چی می گی؟

مرد:     به تو چه که کی چی می گه ، من چی می گم،طلاق

حلیمه:   اصلا می فهمی چی میگی؟

مرد:    نه که نمی فهمم،من فقط طلاق و می فهمم،طلاق(به نقش خود باز    میگردد، لباس را بیرون می آورد ،کلافه است)

مرد:    اَه,امروز، روز ما نیست،می بینی تورو خدا

زن:     دیگه چی شد؟

مرد:    هر کی به پُست ما خورد،یه جورایی اونی که باید این لباس رو بپوشه نیست

زن:    شانس ما همشون پروتاگونیست اند

مرد:  اگه تا تهش می رفتیم خوب می شد آ،اما بازم اونی نمی شد که ما می خایم

زن:    زدی تو هدف،گم شده ی ما باید تو صحنه جاش نشه

مرد:   یعنی اینقدر بزرگه؟

زن:    بازم زدی تو هدف

مرد:   پس باید دستمو ببرم و دُرُشتاش رو جدا کنم

زن:    بروببینم چه کار می کنی

         (مرد به طرف جعبه میرود،لباس دیگری بیرون می آورد ،لباس مخصوص "حاجی فیروز" است،قرمز رنگ با پارچه هایی آویزان)

مرد:   اینو ببین،آخرشه

زن:     محشره،محشر،شور هیجان ،خنده،با این میشه برای چند دقیقه ام که شده خنده رو رو لب تماشاچی آورد،یالله بپوشش

         (نور می رود مرد لباس را می پوشد ،نور می آید،حاجی فیروز در حال خواندن و رقصیدن است)

حاجی فیروز: "ارباب خودم سامالا علیکم       ارباب خودم سر تو بالا کن

 

         ارباب خودم منو نیگا کن،                ارباب خودم لطفی به ما کن

          ارباب خودم بزبز قندی                     ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

          بشکن بشکنه بشکن                          من نمی‌شکنم بشکن

          اینجا بشکنم یار گله داره،                  اونجا بشکنم یار گله داره!
                             این سیاه بیچاره چقد حوصله داره"

زن:حاجی فیروز(از دور او را صدا می کند،به سمت او می رود) حاجی فیروز چند سالیه که نیستی؟

حاجی فیروز:حاجی فیروزه،سالی یه روزه همه می دونند، منم می دونم،توام بدون، عید نوروزه

زن:     یعنی توی این یه روز، اندازه ی یه سالت پول در می آری؟

حاجی فیروز:دختر خانم،حاجی فیروز برای پول خودش رو سیاه نمی کنه و دایره دستش نمیگیره

زن:    پس این همه سرو صدا برای چیه؟

حاجی فیروز:برای اینکه شما بدونیت، عید  تو راهه،نوروز شده

زن:    بقیه سال رو چه کار می کنی؟

حاجی فیروز:دنبال یه لقمه نون می گردم که بچه هام گشنه نمونند

زن:    پس یه شغل درست حسابی داری؟

حاجی فیروز:شغل چیه؟کم مونده از بیکاری کاسه گدایی دستم بگیرم

زن:    یعنی از اون بالا، مالا ها کمک خرجی،بیمه ایی،حقوقی...بهت نمی دن؟این روزا هر جا ی دنیا  تقی به توقی  می خوره، شماره حساب می دن تا ما پولامون رو بریزیم به حسابشون،شما که از اونا واجب تری

حاجی فیروز:اونا چشماشون عادت کرده به دور بینی,نمی تونن نزدیک رو ببینن،خودمون اینقدر گشنه داریم که نگو، اونوقت گشنه های دیگرون رو سیر می کنیم،راسته که می گن :چراغی که به خونه فرضه،به مسجد حرامه

زن:    یعنی هیچی به تو نمی دن ؟

حاجی فیروز:نمی دن،که همه ی حاجی فیروزا رو دیگه نیست،منم که آخریشونم،سال دیگه، منم نیستم

زن:    حاجی ،تو که دلت  این همه درد توشه ،چطوری می تونی بزنی و برقصی و بخونی؟

حاجی فیروز:این کارا  رو برای اینکه دل شما شاد بشه و گرفتاریاتونو فراموش کنید ،می کنم

زن:   پس دل ِ خودت چی؟

حاجی فیروز:دیگه دلی برای حاجی فیروز نزاشتن

زن:   حاجی اگه تو نباشی چطوری بفهمیم عید داره از راه می آد

حاجی فیروز: اینو به اونایی که پنبه توی گوششون کردن بگو،،از سال دیگه منم می رم توی کتاب ها ،می شم یه خاطره ،که پدر بزرگا فقط به یاد می آرنش ،دل من شکسته است دختر،تو به فکر دل خودت باش ،عید نزدیکه،بخند(شعرش را می خواند و دور می شود ،هر چه که دختر او را صدا میزند برنمی گردد)

زن:    حاجی فیروز.....حاجی فیروز

(زن و مرد به نقش خود بر می گردند،مرد لباس رابیرون می آورد)

مرد:   گفتم امروز، روز ِ ما  ،نیست

زن:    بیچاره ،دلم براش سوخت،به نظرت  سال بعد ،اون دیگه توی خیابونها نمی آد؟

مرد:   خودش که جوابت رو داد ،نه که نمی آد

زن:    حالا باید چه کار کنیم؟

مرد:   ما نباید کاری کنیم،اونا باید کاری کنند،که نمی کنند

زن:    پس این یکی ام خود به خود مُنتفی شد،اما حیف این لباس باید فراموش بشه

مرد:   نوبتی ام که باشه نوبت نفر بعده

         (به طرف جعبه می رود ،دست در جعبه می کند وقتی بیرون می آورد یک زیر شلوار مردانه ی  پارچه ایی راه راه است،بادیدن زیر شلوار هر باتعجب به آن خیره می مانند)

زن:  وای خدای من،این یک پرفورمنس واقعیه،پر از تضاد های درونی شخصیت

مرد:  به نظرت مال ِ کی می تونه باشه

زن:    فقط یه اسطوره می تونه با این شلوار از هویت درونیش فاصله بگیره و خودش رو با یک فلاش بک رومانتیک به مخاطب نشون بده،این فوق العاده است

مرد:    به نظرت سبک ِ کاری این درام چی بوده؟

زن:    تلفیق سُنت با مدرنیته و این یعنی آوانگارد،ابزورد،فرا مدرنیسم

مرد:   مطمئنم که این شلوار،  داده های ابزاری فراوانی برامون داره،ایده هایی از نویسند های بزرگ که  سرشار از درس های جدیدِ تئاتره

زن:    و این یعنی یک بازنویسی جدید از آثار فاخر گذشته و این شلوارم حتما متعلقه به ؟؟؟؟هملت یا؟؟؟ رومئو یا؟؟؟؟ دون کیشوت یا ؟؟؟؟؟–

مرد:    پس ،تمام حواست رو جمع کن برای نوشتن ِ یه  درام بی عیب

        (نور می رود مرد شلوار را می پوشد،نور می آید ،خانه ایی است قدیمی  که مردی در حال روزنامه خواندن است{ همان مردی است که در صحنه ی  اول جعبه ی  لباس ها را به زن امانت داد}روزنامه را پایین می آورد، رو به همسرش که در گوشه ی صحنه مشغول بافتنی است)

مرد:   یادمه از بچه گی از دلقک بازی خوشم نمی اومد ،نمی دونم چه گناهی توی درگاه خدا مر تکب شدم که بلند مون کرد و یه راست انداختمون وسط این تئاتریا

زن:    خداروشکر کن مرد،پسر شمسی خانم فوق لیسانس کارگردانی داره،آرزوشه که جای تو باشه،خدا پدر این انتخابات رو بیامرزه ،اگه اون یه هفته رو نمی رفتی توی ستاد تبلیغات، الان با این دیپلمت همون سیگار فروشی بودی که بودی

مرد:   خوب فامیلی رو گذاشتن برای همین روزا دیگه

زن:    پیچاره به همه گفته تو فوق لیسانس طراحی صحنه و لباس داری از یه کشور خارجی، می دونی چقدر زحمت کشید تا برای تو و قاسم و یو سف و علی مدرک جعلی بگیره تا توی محل کار کسی بهتون شک نکنه

مرد:   من که نا شکری نکردم خانم،فقط یه کم دردو دل کردم،آخه امروز یکی از این دیونه ها اومده بود و میگفت که می خام فیلم نامه بنویسم،لباس بهم بده ،آخه لباس ها باهام حرف می زنند

زن:    خوب بیچاره شاید موجی بوده،توام یه لباسی بهش می دادی که دلش نشکنه،به خدا هیچ چیز اندازه کمک کردن به این خُلُ وچل لا ، ثواب نداره

مرد:   آخه یکی دو تا نیستن که، باید بیای و  ببینیشون،آقام خدا بیامرز می گفت مرد با ید از بازوش نون دربیاره،می خام ببینم این نوشته هاشون رو اگه ببرن بِدن سبزی فروش، نیم کیلو سبزی بهشون می دن؟از اون گذشته یکی نیست بهشون بگه: آخه بنده های خدا تا حالا کی با اَدآ درآوردن به جایی رسیده که شما دومیش باشید،حالا هی برو توی پلاتو بزن توی سر خودت

زن:    تو به این کارا چه کار داری ، بزار تا می تونن از این ادا اصولا   درارن،به منو تو چه؟تو فقط باید به فکر این باشی که خودتو توی دل قربونش برم جا کنی، تا با خواست خدا بشی رییس مرکز هنر های نمایشی

(به نقش خود باز می گردند،شلوار را بیرون می آورد،بسیار عصبانی هستند)

مرد:  دیگه داشت حالم ازش به هم می خورد

زن:   بیست سال درس بخون که یه  بی هنر بهت بگه دیونه

مرد:  (با تمسخر)بهش نگی بی هنر ،اون فامیله قربونش برمه

زن:    اینجوریه که تئاترمون  صدو پنجاه  سال از دنیا عقبه،اصلا نمی دونه تئاتر چیه ،اون وقت شده  همه کاره تئاتر

مرد:   می گم بی خیال نمی شی دیگه؟اگه همینجوری پیش بریم کار به جاهای باریک می کشه ها

زن:   حالا که رسیدیم به آخرش؟فکر نمی کنم چیزه دیگه ایی توش باقی مونده باشه,یه نگاه بنداز ببینم اصلا چیزی تهش مونده؟

        (مرد به بالای جعبه می رود،درب آن را باز می کند،نگاهی به داخل آن می اندازد،انگار چیز غیر منتظره ایی دیده است،به شدت درب را به هم می بندد)

زن:    چی شد؟

مرد:   هیچی دیگه چیزی توش نیست

زن:    چرا انگار یه چیزایی بود که تو نمی خوای بگی؟

مرد:    نه بابا چیزی که به درد بخوره توش نیست؟

زن:     نکنه یه چیزی هست که نمی تونی بازیش کنی؟

مرد:    اتفاقا بر عکس، یه چیزیه، که باهاش خیلیا دارن بازی می میکنند

زن:     پس واجب شد که ببینمش

         (به بالای جعبه می رود دست در جعبه می کند و لباسی بیرون می آورد،لباس رنگ خاکِ بسیجی هاست،به او خیره می ماند)

مرد:   حالا متوجه قضیه شدین

زن:   نمی دونم چرا تا حالا نتونستم با این لباس ها و اونهایی که توشن ارتباط بزنم

مرد:  به نظرت مشکل تویی یا لباس یا اونایی که توشن؟

زن:    ما از خودمون مورد داریم لطفا شما به مواردمون اضافه نکنید که همین پلاتو رو هم ازمون می گیرن

مرد:   چه کار کنیم؟ جمع کنیم بریم؟

زن:ما که تا حالا همه رو امتحان کردیم این یکی ام روش

مرد:همچو چنگم،سر ِ تسلیم و ارادت در پیش

        (لباس را می گیرد،نور می رود،لباس را می پوشد بعد از چند ثانیه نور می آید خیابانی است که یک بسیجی با یک دختر  در حال بگو مگو است)

بسیجی:آخه این سرو وضع برای خودت درست کردی خواهر

دختر:اول اینکه من خواهر شما نیستم ثانیا می تونم بپرسم اشکالش چیه؟

بسیجی:اشکالش اینه که نامحرم ها ممکن است که موهای شما رو ببینند و این از لحاظ شرعی حرام است

دختر:اول اینکه موهای من بیرون نیست در ثانی روی پشت بوم هر نامحرم دو سه تا دیش هست که اینطور نیازهاشو برطرف می کنه و مرده ی  دیدن موهای من نیست

بسیجی:دیش؟!اونم توی مملکت ما،انگار شما خبر نداریت که تمای بام ها از لوس وجود اینجور آلات مزبله پاک شدن

دختر:حتما شما پاکشون کردیت

بسیجی:بالاخره روزی ما باید حلال باشه

(صدای گوشی موبایل بسیجی به گوش می رسد،آنگ گوشی از آهنگ های غیر مجاز میباشد،او با گوشی خط می کند)

بسیجی:به به حاج کاظم،طیب الله مومن(آهسته) ببین بهت زنگ می زنم خانُمی توی گشتم(گوشی را قطع می کند ورو به دختر می کند)

بسیجی:خوب کجا بودیم

دختر:اینکه بعدا بهت زنگ می زنم

مرد:استغفرالله،اصلا خواهر من شما از لحاظ شرعی مورد دارید

دختر:     چه چیزم مورد داره

بسیجی : وقتی من می گم مورد دارید دیگه شما نپرسید،(صدای زنگ موبایل بلند میشود،گوشی را جواب می دهد)

بسیجی:به به سید،جانم سید بگو،اِ   راست می گی؟ سهمیه ی روغن و گوشت رسید والا من یک نفرم اما شما پنج بنویس که در درگاه خدا روسیاه نباشی،خدا خیرت بده من تا ده دقیقه دیگه اونجام(رو به دختر می کند)

بسیجی:این بار خواهر به خاطر دهه فجر با شما کاری ندارم ولی  امیدوارم که دیگه تکرار نشه،بفرمایید خواهر

(لباس رابیرون می آورد،هردو همدیگررا نگاه می کنند اما چیزی نمی گویند)

زن:چیزی می خاستی بگی؟

مرد:من؟

زن:آره

مرد:نه

زن:    نمی دونی با چه ذوق و شوقی این جعبه رو کشوندم تا اینجا،اصلا فکرشم نمی کردم که سوژه و لباس و آدمم پیدا نشه

مرد:  همه لباس ها یا تکراری بودن یا هرکسه دیگه ایی می تونست اونا رو بپوشه یا اینکه نپوشیدنشون بهتر از پوشیدنشون بود

زن:    با خودم می گفتم به هر حال یه لباس پیدا میشه که هم قدیمی باشه هم پراز حرف حرف ایی که توی سینه مونده و گفته نشده

مرد:   خوب دیگه قسمت نبود شما یه سوژه بکر گیرتون بیاد

زن:     توی جعبه ،دیگه چیزی نیست؟

                       (مرد بالای جعبه می رود نگاه می کند )

مرد:    انگار یه چیزایی هست،(خوب نگاه می کند)صبر کن ببینم، هست اما تکراریه

زن:    یعنی چی؟

مرد:   یعنی  از گزینه آخر دو عدد مو جود می باشد

زن:    میشه بیرونش بیاری؟

   (لباس را بیرون می آورد,لباس بسیجی است که جای جای آن سوخته است)

مرد:   همونه فقط این بلا سرش اومده

زن:     این لباس داره با من حرف می زنه،خودشه

مرد:    چی چی رو خودشه این همونه که الان بازیش کردیم

زن:     نه اون نیست،بهت قول می دم که اون نباشه،این لباس ها فقط رنگ شون مثل همه ، اما لباس ها یکی نیست آدماشم یکی نیستن؛اونها رو از روی اینها دوختن اما خیلی با هم فرق می کنن،خواهش می کنم بپوشش

مرد:   خدایا عجب اشتباهی کردیم با بچه ها نرفتیم خونه

زن:    بپوشش،خودشه

مرد:   خدایا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر کن

         (نور می رود ،لباس را می پوشد،نور می آید ،رزمنده ایی در خط مقدم به دختری که لباس عراقی پوشیده است برخورد کرده، اسلحه را روی شقیقه او گذاشته و در حال بگو مگو با اوست)

رزمنده:    تو گفتی و منم باور کردم.

دختر:       قسم می خورم که دروغ نمی گم.

رزمنده:     از کجا فارسی حرف زدن رو به این خوبی یاد گرفتی؟

دختر:       مادرِ من ایرانیه

رزمنده:     اینم یه دروغ دیگه

دختر:       به خدا دروغ نمی گم

رزمنده:    کراهت داره ،کم خدا رو الکی قسم بخور،لابد مُخبر اونایی که بدون  هیچ اسلحه و مهماتی،زدی توی قلب دشمنتون

دختر:  می خوای باور کن ،می خوای باور نکن اما من به دنبال پدرم اومدم اینجا،همه جا رو دنبالش گشتم اما نبود،مادرم داره از نگرانی دق می کنه،شبونه ریختن توی خونه مون و پدرم رو به زور آوردن جنگ،ماییم و همین یه پدر، که  الان تو هیچ جا اثری ازش نیست،اینم عکسشه(از جیبش عکسی در آورده به او می دهد)

رزمنده: چرا برادرت رو نفرستادی پی اش؟

دختر:    من برادری ندارم

رزمنده: چه طوری سر ازاین جا در آوردی؟

دختر: دنبالش همه جا رو گشتم،فکر می کنم راه و گم کردم که سر از اینجا درآوردم، را ه ِبرگشت رو هم نمی دونم ، من گم شدم ،خواهش می کنم سرِ منو نبُر

رزمنده:کی گفته که ما سر می بریم؟

دختر:توی عراق بهمون گفتن اگه  گیر ایرانی ها بیفتین، سرتون رو می برن و یا زنده زنده خاک تون می کنند

رزمنده:به نظرت کدومش قسمت تو می شه؟

دختر : تو رو خدا منو نکش ،به مادرم رحم کن ،اون الان چشم به راه منه

رزمنده:مثل مادر من، مثل زن من ،مثل دختر من که همسن و سال تواه و شش ماه که ندیدمش

دختر:  چشم انتظاری سخته،نزار مادر من ، تا قیامت چشم انتظارم بمونه

رزمنده: نمیدونم چرا حرفات و باور کردم، اما بد جایی اومدی ،اینجا، ما درست توی دیدِ همشهریاتونیم،یه جایی اومدی که برگشتنش غیر ممکنه،اونام تا بخوان بفهمن که تو از خودشونی، تیرشون شلیک شده ،یا دودشون اینجا رو پر کرده

دختر:  دود؟؟

(صدای انفجاری بلند می شود،دودی صحنه را پر می کند)

رزمنده: دوباره زدن

دختر:   این دیگه چیه؟

رزمنده: شیمیایی،دوباره شیمیایی زدند

دختر:   شیمیایی؟!

رزمنده: ببینم تو ماسک نداری؟

دختر:   نه

(رزمنده ماسک خود را بیرون می آورد و به دختر عراقی می دهد)

رزمنده: بگیر اینو بزن

دختر:    من؟!

رزمنده:  مگه به جز تو کس دیگه ه ایی هم اینجا هست؟بگیر

دختر:     (ماسک را می زند)پس خودت؟

رزمنده: کاری با من نداشته باش ،زود از اینجا دور شو تا گردش تو حلقت نرفته(سرفه می کند)

دختر:  اما،،،، دخترت؟!مادرت؟!همسرت؟!

رزمنده:یه کم جلو تر یه تونل کوچیک هست که وصل می شه به مرز   کشورتون ،اونجا بری می فهمن که از خودشونی و کاری با هات ندارن،برو دیگه

دختر:اما-

رزمنده:   برو اما اگه رسیدی شهرت،بهشون بگو ما نه سر می بُریم ،نه  زنده زنده خاک می کنیم.......

  (رزمنده سرفه های شدید می کند و به زمین می افتدد،کم کم نور میرود و بعداز چند ثانیه نور می آید،مرد لباس را در نیاورده است زن با تعجب به او نگاه می کند)

زن:       یعنی ممکنه؟!

مرد:      دیدی که ممکنه

زن:       چرا لباس رو در نیاوردی؟

مرد:      اگه تو پیداش نکردی،من پیداش کردم

زن:      اتفاقا منم پیداش کردم،این همون لباسیه که دنبالش می گشتم،یه لباس که هیچ وقت نه خودش تکرار میشه نه آدماش یه لباس که هر کسی نمی تونه اونو بپوشه ،پر از حرفاییه که توی سینه مونده و به هیچ کس گفته نشده که اگه گفته می شد، هر کدومشون می شدن یه رستم و یه اسفندیار

مرد:پس بالا خره فهمیدی باید چی بنویسی

زن:فردا متن توی دستتونه،خسته نباشی رو خونی خوبی بود

                                           (نور می رود)

                                               پ ا ی ا ن

                                    پژمان شاهوردی9/12/87

 

 

اجرای این نمایش منوط به مجوز کتبی اینجانب است/09166624181

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط پژمان شاهوردی نظرات () |

Design By : Night Melody