دانلود نمایشنامه

یدالله فوق ایدیهم

 

 


 

 

 

 

 

 

 

نمایشنامه

  " ستاره ها به همه چشمک میزنند"

پژمان شاهوردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه:نمایی از یک مزرعه بزرگ که دو مترسک {با لباس هایی شبیه به هم آنچنان که از هم تشخیص   داده نشوند}بر چوب هایی همچون صلیب آویزان در دو طرف صحنه به چشم می خورد{زمین پراز پوشال علفهای خشکیده است}در کف صحنه نردبانی شکسته که تنها قسمتی از آن پیداست خود نمایی می کند،طنابی در ست در وسط صحنه و از آسمان تا یک متر زمین آویزان است،صدای همزمان باد و قارقارکلاغ به گوش میرسد؛نورچند بار روشن و خاموش می شودچنانکه تداعی کننده گذر شب و روز باشد،رفته رفته صدای بادوکلاغ با صدایی مهیب {همچون بوغ کامیون و یاهر چه مثل آن} آمیخته میشود آنچنان که آزار دهنده می شود؛دو مترسک با صدای باد تکان خورده وبه این سو و آن سو میروند اما بر جای خود ثابتند              (باد شدید تر می شود)

 

مترسک1:     میگن باد مادر ِ گرگه، اینقدر زوزه می کشه تا بچه اش زوزه کشیدن رو  یاد بگیره

مترسک2:     بیچاره گرگا که هیچ وقت مادرشون رو نمی بینند

مترسک1:     بیا(به باد می گوید) بیا.....اینقدر بیا, تا خسته بشی

مترسک2:     (با ترس)نه....بسه،بسه،تورو خدا دیگه نیا

مترسک1:     (با تمسخر)چی شده؟داری می لرزی !ترسیدی؟

مترسک2:     تو چطور؟

مترسک1:     ترس؟{بلند می خندد}همیشه دلم برای زور زدنای این باد بیچاره می سوزه

مترسک2:     اما چاره دل ِ راه راه ِ ما توی دست همین باد بیچاره است

مترسک1:     تو چیزی گفتی؟

مترسک2:     (با ترس) نه....گفتم خر اگه راه راه باشه خیلی قشنگ تره

مترسک 1:    اما هر خری که راه راه نیست,هر راه راهی هم خر نیست

مترسک2:     تو چیزی گفتی؟

مترسک1:     گفتم مثل اینکه نمی خواد قطع بشه

مترسک2:     چی ؟ باد؟

مترسک1:     قارقار این کلاغ لعنتی

                                                             (باد شدیدتر میشود)

مترسک2:     انگار نوبت،نوبت تواه

مترسک1:     این باد کوچکتر از اونه که به تن این بید لرزه بندازه

مترسک2:     اگه لرزه انداخت و نوبتت شد چی؟

مترسک1:     آسیابی که من خر ارادشم هیچ وقت به نوبت کارنکرده

مترسک2:     من عاشق خرای راه راهم

                   (ناگهان باد شدید تر می شود،مترسک ها تکان می خورند،نور میرود,گرد و غباری صحنه را فرا می گیرد؛باد آرام می شود,نور می آید،مترسک 2 از صلیب به روی زمین افتاده است)

مترسک2:     (روی زمین پهن شده است،سرش را بالا می گیرد، سعی می کند بلند شود ،کرختی دست و پاهایش اجازه بلند شدن به اورا نمی دهد،کم کم باسختی بلند می شود،با تعجب به اطرافش نگاه می کند):چه خوب........ می شنوی؟دیگه صدایی نمیاد

مترسک1:     اما صدای قارقار اون کلاغ لعنتی هنوز توی گوش من داره می پیچه

مترسک2:     نمی دونم کی بود که می گفت:هیچ وقت از هیچ بر هیچ، مپیچ

مترسک1:     هی تو (به مترسک 2 اشاره می کند) بپیچ،نپیچ،تو پیچ،بپیچ.....بزن.. نزن،بزن ،نزن

مترسک2:     (دستهایش را بر سر می گذارد و می نشیند)نزنید,نزنید,اعتراف می کنم,اعتراف می کنم

مترسک1:     توچیزی گفتی؟

مترسک2:     (تازه متوجه رهایی خود از صلیب شده است به دستهایش نگاه می کندو فریاد می زند):گفتم چقدر خوبه که دست و پاهات خوشگل کننده یک صلیب نباشه

مترسک1:     اما هر صلیبی که خوشگل نیست،هر خوشگلی هم صلیب نیست

مترسک2:     باید برم(شروع به رفتن می کند)

مترسک1:     کجا؟

مترسک2:     هرجایی که اسمش اینجا نباشه

مترسک1:     (می ترسد و فریاد میزند)  نه

مترسک2:     نه؟!

مترسک1:     تونباید بری،تو باید به شکل اولت برگردی،اون الانه که سر برسه

مترسک 2:    (بی خیال) وقتی سر رسید حتما بادش بزن تا کفِش بشینه

مترسک1:     مثل اینکه یادت رفته اون خودش گفت جایی نرید تا من برگردم

مترسک2:     من که جایی نریدم!(با تمسخر به شلوار مترسک 1 اشاره می کند)این تویی که از شلوارت داره دود بلند می شه

مترسک1:     (با عصبانیت)تو چیزی گفتی؟

مترسک2:     گفتم باید برم

مترسک1:     اما تا حالا کسی نتونسته از این چهار دیواری بالا بره

مترسک2:     دستت رو توی سوراخ سد کن،اگه دستت رو توی سوراخ سد کنی هیچ وقت به جهنم نمی ری

مترسک1:     وقتی چشمات اون جاهایی رو که نباید ببینه،میبینه اون وقته که باید براش عینک بخری

مترسک2:     اما من هیچ وقت به ساعتم نگاه نکردم

مترسک1:     ساعت؟!ساعتت روی چند خوابیده؟

مترسک2:     (دست هایش را نگاه می کند)عینکم...عینکم رو نیست

                                (شروع به گشتن ِ زمین می کند)

مترسک1:     کار خودشه

مترسک2:     کی ؟باد؟

مترسک1:     نه،اون کلاغ بد قواره

مترسک2:     خیلی دیر شده باید برم

مترسک1:     نه(فریاد میزند)گفتم الانه که دیر بشه

مترسک2:     حق با تواه الانه که دیر بشه،پس باد فرار کنم(شروع به فرار می کند)

مترسک1:     تو باید بمونی ومرگت رو روی داری که برات تراشیدن تجربه کنی

مترسک2:     تو خیلی سادهایی،(با ناراحتی)اما اینو بدون که خر،راه راهش خوشگل تره(شروع به رفتن می کند)اینقدر اینجا بمون تا صورتت مثل موهات زرد بشه(شروع به فرار می کند اما به هر سو که می رود می تر سد و دوباره بر می گردد گویی قدرت انتخاب ندارد-به طرف مترسک 1 می اید):توچیزی گفتی؟

مترسک1:     این اولین باری بود که من چیزی نگفتم و تو چیزی شنیدی

مترسک2:     آخرین بار یادته از کدوم طرف اومدی؟

مترسک1:     خوبه خوب،تا تونستم دور خودم چرخیدم؛سه دور از چپ به راست،چهار دور از راست به چپ،تازه اون موقع نظامجمع رو خوب یاد گرفته بودیم؛آخه در صورتی به ما مرخصی پایان دوره می دادن که ما رژه خوبی می رفتیم(با خوشحالی)ما خیلی خوب گرفتیم

مترسک2:     یعنی تو راه اصلی رو بلدی؟

مترسک1:     به چپ،چپ،   به راست،راست..گورهان خیلی خوب

مترسک2:     میای باهم فرار کنیم؟

مترسک1:     اما اون گفت از جات تکون نخوری تا من برگردم

مترسک2:     (جلوی مترسک1 خم می شود)پس سوار شو،سوار شو تا من ببرمت

مترسک1:     توی این دور و زمونه کسی دیگه سوار خر نمی شه

مترسک2:     حق با شماست عالی جناب(گویی سور ماشین شده و برای سوار کردن مترسک1 در کنار او می ایستد)تمنا می کنم حضرت اعلی

مترسک1:     بوی گندت داره حالم رو به هم می زنه ،زود تر به همش بزن تا ته نگرفته

مترسک2:     تو توی احمقی رو دست نداری

مترسک1:     (انگارکلمه ی آشنایی را شنیده)احمق(با خوشحالی فریاد میزند)احمق همیشه خوابه ،جاش توی رخت خوابه....اما من همیشه راست وایسادم تا کسی از چراغ قرمز رد نشه

مترسک2:     انگار معلم خطمون بود که می گفت:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند(با افسوس)من و توام حکایت همون معلمیم

                                 (صدای قارقار کلاغ به گوش می رسد)

مترسک1:     می شنوی؟(باترس)الانه که سر برسه،قارقاراین کلاغ یعنی طبل بزرگ زیر پای چپ

مترسک2:     باید فرار کنیم(دور مترسک1 می چرخد)

                      ( صدای باد و کلاغ شدیدتر می شود)

مترسک2:     (با ترسیدن مترسک 1 خوشحال می شود و آواز میخواند):چرخ چرخ عباسی،خدا منو نندازی

مترسک1:     هی دور من نچرخ ،داره حالم به هم می خوره(فریاد میزند)نه....

                   (صدای باد و کلاغ شدید تر میشود،با زیاد شدن این دو، صدای دو مترسک نیز در هم میپیچد،صدا ها به اوج میرسد،نور میرود بعد از چند ثانیه نور می آید،مترسک ها که هر کدام به گوشه ایی از صحنه افتاده اند همزمان سر خود را بلند می کنند و به هم خیره می شوند،ناگهان تر سیده و به گوشه ایی فرار می کنند،مترسک 1 که تازه متوجه آزادی خود شده است با ترس فریاد میزند)

 

مترسک1:     نه.....الان که سر برسه

مترسک2:     بیا فرار کنیم

مترسک1:     ما هر جا بریم اون قبل از ما اونجاست

مترسک2:     پس بیا جایی بریم که اون اونجا نباشه

مترسک1:     مثلا کجا؟

مترسک2:     یه جایی-

مترسک1:     (با خود فکر می کند)فکر به جایی بود

مترسک2:     بهتره که{با دست به سمتی اشاره می کند}از این طرف بریم

مترسک1:     (جلوی اورا میگیرد)نه،اون اونجاست(با ترس)

مترسک2:     پس{سمتی دیگر را نشان می دهد}از این طرف میریم

مترسک1:     {جلوی او را می گیرد}نه..اون حتما اونجاست

مترسک2:     {سمتی دیگر رانشان می دهد}خوب از این طرف می ریم

مترسک1:     {جلوی آن را می گیرد}نه صبرکن{گوش خود را بروی زمین می گذارد}صداش رو میشنوم ,اون اونجاست

مترسک2:     (با تعجب به او نگاه می کند ,سپس در زمین به دنبال چیزی میگردد,چشمش به نردبان می افتد،آن را از زمین بلند می کند و به روی شانه های نترسک 1 که به روی زمین است می گذارد و فریاد میزند)پس بادبانها را بکشید،صدو هشتاد درجه غربی،از این طرف میریم{با دستش مسیر آسمان را نشان می دهد و شروع به بالا رفتن از نردبان می کند}

مترسک1:     نه

مترسک2:     حرکت میکنیم{توانایی ایستادن به روی نردبان را نداردو زمین می خورد}

مترسک1:     برای این راه هیچ وقت جاده نکشیدن ,به همین خاطره که هیچ وقت روی نقشه  آسمون رو نمی بینیم

مترسک2:     بیچاره اونهایی که راه آسمون رو باید تا آخر برند ...اما هیچ وقت به آخرش نمی رسند

مترسک1:     کاش می شد از آسمون یه نردبون آویزون می کردند تا ازش بالا می رفتیم و به پشت بوم زمین می رسیدیم,اون وقت از اونجا برای همه دست تکون می دادیم

مترسک2:     اما اگه زمستون بود چی؟اونوقت مجبور می شدیم همه برفای روی پشت بوم رو ما پارو کنیم

مترسک1:     اما زمین که پشت بوم نداره

مترسک2:     مگه من گفتم داره؟

مترسک1:     تو همین حالا گفتی زمین پشت بوم داره

مترسک2:     من؟!

مترسک1:     نه ...من

مترسک2:     تویه احمقی...احمق

                   (باشنیدن کلمه احمق به شکل صلیب می ایستد و فریاد می زند)

مترسک1:     احمق؟! احمق همیشه خوابه,جاش توی رختخوابه(با ناراحتی)اما من همیشه راست وایسادم تا کسی از چراغ قرمز رد نشه

مترسک2:     اگه رد شد چی؟

مترسک1:     می کشمش

مترسک2:     باچی؟!

مترسک1:     (پوشال گندمی از صلیب او کنده و به او نشان می دهد) :با این

مترسک2:     با این؟!

مترسک1:     مگه نمی دونی؟

مترسک2:     چی رو؟

مترسک1:     هر کی از این بخوره بد بخت می شه,می میره

مترسک2:     (می خندد)اما من خیلی از اینا خوردم ,اما هیچ وقت نمردم!

مترسک1:     اگه بهت بگن نخور ,بعد بی اجازه بخوری,می میری

مترسک2:     (با نگرانی فریاد میزند)نه....بیا زود تر از اینجا فرار کنیم

مترسک1:     ما نباید باهم فرار کنیم,ما باید جدا جدا فرار کنیم

مترسک2:     یعنی می گی باید چه کار کنیم؟

مترسک1:     (سمتی را به او نشان می دهد)تو از اون طرف برو,من از این طرف(خود به سمت دیگر اشاره می کند)

با هم:            سه ..دو....یک

                   (هردو از هم جدا میشوند و در طول یک دایره شروع به دویدن می کنند,کم کم حرکات و صدای پای آنها با هم هماهنگ می شودو به شکل رژه در می آیدو ریتم خاصی پیدا می کند)

مترسک1:     چپ,راست,چپ

مترسک2:     یک

مترسک1:     چپ,راست,چپ

مترسک2:     دو

مترسک1:     چپ,راست,چپ

مترسک2:     سه

                   (بعد از چند دور چرخیدن ,هر دو خسته شده و به گوشه ایی می افتند,سکوت صحنه را می گیرد که ناگهان مترسک 1 فریاد میزند)

مترسک1:     می شنوی؟ توام می شنوی؟

مترسک2:     چی رو؟

مترسک1:     دیگه نمی آد

مترسک2:     چی ؟باد؟

مترسک1:     نه ...صدای قارقار این کلاغ لعنتی

مترسک2:     (از خوشحالی فریاد میزند) مبارکه,مبارکه

مترسک1:     (ناراحت می شود)اما قارقار اون کلاغ با غرو غور این دل؛همیشه برام یه سمفونی بی نظیر بود

مترسک2:     سمفونی؟!!این اسم چقدر برام آشناست

مترسک1:     یعنی می گی چه بلایی سر کلاغ اومده

مترسک2:     شاید توی رود خونه غرق شده

مترسک1:     (با عصبانیت رو به مترسک 2 می کند)یا شاید کسی اونو کشته تا دیگه صداش رو نشنوه

مترسک2:     (می ترسد و از او دور می شود)اما من همیشه از اون کلاغ می ترسیدم,هیچ وقت جرات نکردم به اون نزدیک بشم,چطور می تونم اونو کشته باشم

مترسک1:     (باعصبانیت به سمت او میرود)من انتقام اونو از تو می گیرم

مترسک2:     نه..تو اشتباه می کنی

مترسک1:     (دست هایش را دور گردن مترسک2 حلقه می کند)اعتراف کن ,هر حرف تو ممکنه در تخفیف مجازاتت موثر باشه

مترسک2:     اما تو خودت هم از اون متنفر بودی حالا چرا-

مترسک1:     به تو ربطی ندارهتا نکشتمت بگو چه بلایی سرش آوردی,من اونو دوست داشتم

مترسک2:     (فریاد میزند)پیداش کردم

مترسک1:     کو؟! کجاست؟

مترسک2:     میگن کلاغ ها زیر پای راست اون کسی که دوستش دارند ؛تخم میزارند،بیا بگردیم و تخمش رو پیدا کنیم

(مترسک 1 کنا رصلیب خود می ایستد و مترسک 2 شروع به گشتن زیر پای راست او می کند)

مترسک1:     اینجا دقیقا زیر پای راست منه

مترسک2:     (می گردد اما تخمی پیدا نمی کند)فایده ا یی نداره

مترسک1:     بیشتر بگرد

مترسک2:     (با تمسخر) این فرمول نشان دهنده آن است که کلاغ قصه ما هیچ وقت از خر راه راه خوشش نیامده است

مترسک1:     نکنه!

مترسک2:     نکنه چی؟

مترسک1:     احتمالا نیم کاسه ایی زیر کاسه است(به طرف صلیب مترسک 2 می رود و زیر پای راست آن را می کند)

مترسک2:     هی؛تو داری چه کار می کنی

(مترسک 1  تخم کلاغی در زیر پای مترسک2 پیدا می کند و فریاد می زند)

مترسک1:     خیانت,خیانت..می دونستم همش زیر سرِ تو بود

مترسک2:     (با ناراحتی تخم را از او می گیرد)یعنی اون عاشق من بود,یعنی من و اون عاشق ومعشوق بودیم؟(گریه می کند)

مترسک1:     یعنی اون منو دوست نداشت؟یعنی-(گریه می کندو بعد عصبانی می شود)همون بهتر که مُرد, با اون قیافه زشت و صدای کریهش

مترسک2:     (باعصبانیت یقه ی مترسک 1 را می گیرد)هی!تو حق نداری در مورد معشوق من اینطوری حرف بزنی

مترسک1:     اما اون اول معشوق من بود,تو حق نداری در مورد اون اینجوری حرف بزنی

مترسک2:     فکر می کنم بدنت می خاره؟

مترسک1:     فکر می کنم بدن تو می خاره

مترسک2:     اما خارش بدن تو بیشتر

مترسک1:     اون بدنی که خارشش بیشتره بدن تواه

مترسک2:     نه

مترسک1:     نه

                   (کم کم هر دو احساس خارش در بدن خود می کنند و شروع به خاریدن بدن خود می کنند,آنقدر می خارند که هر کدام به گوشه ایی از صحنه می افتندو غلط می خورند در این هنگام صدایی مهیب به گوش می رسد)

مترسک1:     تو چیزی گفتی؟

مترسک2:     نه تو چیزی گفتی؟

مترسک1:     توهم شنیدی؟

مترسک2:     یادمه معلم ورزشمون همیشه می گفت؛شنیدن کی بود مانند دیدن

مترسک1:     هیچ وقت این صدا رو نشنیده بودم

مترسک2:     اما من شنیده بودم

مترسک1:     کی؟!

مترسک2:     وقتی که منو آورد اینجا

مترسک1:آره..خودشه داره نزدیک میشه

مترسک2:     بیا بیا با هم فرار کنیم

مترسک1:     اما ما نباید با هم فرار کنیم

مترسک2:     چون ما دو قطب مخالف آهنرباییم که نباید به هم نزدیک بشیم,نزدیکی ما یعنی مرگ

مترسک2:     در علوم پایه به این قضیه رانش می گویند

مترسک1:     این عاقلانه ترین حرفیس بود که تا حالا از یک نادان شنیده بودم

مترسک2:     پس ما نباید به نزدیک بشیم

                   (هردو سینه خیز به طرف هم می آیند و به هم نزدیک می شوند)

مترسک1:     نزدیکی ما یعنی مرگ

مترسک2:     ما نباید به هم نزدیک بشیم

مترسک1:     نباید به هم-(به هم می رسند ,دست هایشان به هم برخورد می کند,هر دو منتظرند که اتفاقی بیفتد,اما نمی افتد,هردو خوشحال می شوند و فریاد می زنند)

مترسک2:     ما دو قطب مخالف نیستیم

مترسک1:     ما موافقیم موافق

(با خوشحالی شروع به رقصیدن می کنند,شعری را می خوانند که معنی و مفهومی ندارد,تنها تکرار چند حرف است)

مترسک1:     (دست مترسک2 را گرفته و در گوش او می گوید)با هم فرار می کنیم

مترسک2:     (با او دست می دهد)با هم فار میکنیم(سمتی را نشان می دهد)مسیر اول

مترسک1:     (جلوی او را می گیرد)نه....

مترسک2:     (سمتی دیگر را نشان می دهد)مسیر دوم

مترسک1:     (جلوی او را می گیرد)نه ...

مترسک2:     سمتی دیگر را نشان می دهد)مسیر سوم

مترسک1:     (بازهم جلوی او را می گیرد)نه

مترسک2:     (سمت دیگری را نشان می دهد)مسیر چهارم

مترسک1:     (بازهم جلوی او را می گیرد) نه...

مترسک2:     (دستش را به سمت آسمان می گیرد و طنابی را که از آسمان آویزان است نشان می دهد و فریاد می زند)مسیر پنجم

مترسک1:     (فریاد میزند) نه...تا حالا کسی دست به این طناب نزده می گن این طناب زمین و آسمون رو دو نصف می کنه,تو نباید به اون نزدیک بشی

مترسک2:     اما این تنها راه خلاص شدن ماست,مگه خودت نگفتی اون الانه که سر برسه؟

                   (مترسک 2 نردبان را برداشته و بروی شانه های نترسک 1 می گذارد و می خواهد از آن بالا برود و طناب را بگیرد)

مترسک1:     نه,صبر کن,تصمیم خودت رو بگیر بعد برو,این راه پشیمونی نمی طلبه

مترسک2:     نموندن,نموندنه,چه با طناب ,چه باصلیب(شروع به بالا رفتن می کند)

مترسک1:     هی صبر کن,یه قول به من می دی؟

مترسک2:     چه قولی؟

مترسک1:     قول می دی اگه به اون بالا رسیدی ,ستاره منو برام بیاری؟

مترسک2:     (با تعجب)ستاره؟!مگه تو ستاره داری؟!

مترسک1:     آره ,اون بالاست,سبزه سبزه,اگه دیدیش بهش بگو اینقدر چشماتو به خاطر من اذیت نکن,کمتر به من چشمک بزن,بهش بگو دیگه باورم شده که منو دوست داری

مترسک2:     اما ستاره ها به همه چشمک میزنند ,ستاره اگه چشمک نزنه ستاره نیست,سیاره است

مترسک1:     اما اون فقط به من نگاه می کنه و فقط به من چشمک میزنه

مترسک2:     وقتی ستاره آدم نگاهش می کنه,انگار تمام عالم رو به آدم دادن

مترسک1:     بهش بگو اینقدر منتظرت میمونم تا بلاخره یه روزی از این طناب پایین بیای و بیای پیشم

مترسک2:     اما ستاره ها هیچ وقت پایین نمی آن این ماییم که باید بالا بریم(دستش را به طرف مترسک 1 دراز می کند)بیا بیا,با هم بریم و خودت بهش بگو

مترسک1:     نه تو بروولی قول بده اونو برام بیاری

( مترسک 1 محکم نردبان را گرفته ومترسک 2 شروع به بالا رفتن از طناب می کند ,مقداری که بال می رود ناگهان صدای مهیبی همچون بوغ یک کامیون بزرگ به گوش می رسد,هردو می ترسند ,مترسک 1 نردبان را رها می کند و مترسک 2 به زمین می افتد و دستش به طناب نمی رسد)

مترسک2:     نمیشه؟نمیشه؟نمیشه..

مترسک1:     هر وقت این صدای لعنتی یه دفعه قطع بشه ,یعنی اینکه اون داره به ما نزدیک میشه

مترسک2:     یعنی الان صدا قطع شد؟!

مترسک1:     قطع شد

مترسک2:     نه قطع نشد

مترسک1:     چرا قطع شد

هردو:           (با ترس فریاد میزنند) نه.....

(هرکدام ترسیده و به گوشه ایی فرار می کنند در این بین ناگهان به هم می خورند و هر دو نقش زمین می شوند)

مترسک1:     می شنوی؟دیگه صدایی نمی آد

مترسک2:     اما اون همین دور و براست

مترسک1:     دیگه سر رسیدن و کف کردنش داره حالم رو به هم می زنه ,زود تر به همش بزن تا ته نگرفته

مترسک2:     (نردبان را به مترسک1 می دهد)بیا دوباره امتحان کنیم ,این بار تو بالا برو

مترسک1:     (می ترسد)نه تا حالا کسی دست به این طناب نزده دست زدن به این طناب یعنی مرگ

مترسک2:     اما تنها راه فرار ما همین طنابه,تو که عاشق این چبه های دار نیستی ؟هستی؟!

مترسک1:     دار,داره,حتی اگه دار قالی باشه,از هرچی داره متنفرم,حتی غذایی که توش پیاز داره

مترسک2:     (نردبان را روی شانه های خود می گذارد و از او دعوت می کند که به بالا برود)؛پس شروع کن

مترسک1:     قبوله

(مترسک 1 با ترس شروع به بالا رفتن از طناب می کند ,دو پله که بالا می رود ,دستش به طناب می رسد او را می گیرد که ناگهان همان صدای مهیب به گوش می رسد ,هر دو می ترسند و به زمین افتند,طناب پاره شده و در دست مترسک یک است که نقش زمین شده است)

مترسک1:     نمی شه نمی شه ,نمی شه

مترسک2:     هر وقت صدای این کلاغ لعنتی یه دفعه قطع بشه,یعنی اینکه اون داره به ما نزدیک میشه

مترسک1:     یعنی الان صدا قطع شد؟

مترسک2:     قطع شد

مترسک1:     نه قطع نشد

مترسک2:     چرا قطع شد

هردو با هم:    (فریاد میزنند)نه....

(هر دو سر طناب را گرفته و به گوشه ایی فرار می کنند,در نهایت به هم برخورد کرده و نقش زمین می شوند,مترسک 1 سرش را بلند مب کند و به اطراف می نگرد)

مترسک1:     با اومدنش از آسمون سنگ می باره و هر کجا رو که نگاه می کنی همه در حال فرار به این طرف و اون طرفند,کسی نمی دونه کجا فرار می کنه,اصلا نمی دونن چرا فرار می کنن,فقط اینو می دونند که اگه وایسن و بهش التماس کنند,از اشکاشون آهن می سازه و اونو پتک میکنه و به سرشون می کوبه,اون وقته که دیگه نمیشه از دل خاک پیچ ومهره و سنگ سرهم کرد و بُرجهای آسمون خراش درست کرد,دیگه هیچ کارخونه ایی کفش درست نمی کنه تا جلوی داغیه آسفالت داغ رو بگیره,دیگه مغزومخ و اراده و غیرت و شرف ,معنا نداره؛هرچه هست و نیست(طناب رو به شکل چرخ آسیاب به دور گردن مترسک 2 می اندازد)چرخ های آسیابیه که هرروز باید بچرخند و با چرخیدنشون,مرگ به سراغ ما می آد(گریه می کند)آره من و تو خر ِ اراده ی اون آسیابیم که چشم هامون همیشه باید بسته باشه تا چرخیدن به دور خودمون رو احساس نکنیم(عصبانی می شود)من و تو محکومیم,محکوم به زنده بودن,محکوم به دیدن مرگ لحظه ,لحظه ی خوشبختیمون(فریاد می زند)می فهمی؟

مترسک2:     (در عینه بی خیالی,گویی که اصلا به حرف هایش توجه نکرده)تو چیزی گفتی؟!

مترسک1:     (با خنده)آره گفتم خر نه راه راهش قشنگه,نه سادش؛خر,خره و خرام همیشه احمقند

مترسک2:     (به شکل صلیب می ایستد)احمق همیشه خوابه جاش توی رختخوابه,اما من همیشه راست وایسادم تا کسی بی اجازه از چراغ قرمز رد نشه

مترسک1:     (یقه او را می گیرد)احمق جان الان یه نفراز چراغ قرمز رد شد و تو حواست نبود

مترسک2:     هیس....دیدمش,به قصد کاری باهاش نداشتم,از آشناهامون بود

مترسک1:     تو چرا اینقدر بی شعوری؟

مترسک2:     تو چرا اینقدر بی شعوری؟!

مترسک1:     اومدن تو به اینجا یه اشتباه بود,یه اشتباه بزرگ

مترسک2:     تو هنوز نفهمیدی که ما خودمون اینجا نیومدیم(فریاد میزند)ماروبه جبار به اینجا آوردن,می فهمی؟؟؟

مترسک1:     می فهمم که یه عمر منتظرشم تب سر برسه,تو تاحالا منتظر بودی تا بدونی چه دردی داره؟

مترسک2:     منتظر؟!....خیلی وقته که منتظرم

مترسک1:     منتظرکی؟!منتظرچی؟!

مترسک2:     منتظر ستاره ام

مترسک1:     ستاره ات؟!مگه تو هم ستاره داری؟!

مترسک2:     اون بالاست,روزها سر کاره,بیشتر شبا به من سر میزنه,اون منو خیلی دوست داره,اون همیشه به من چشمک می زنه

مترسک1:     اما ستاره ها به همه چشمک میزنند,ستاره اگه چشمک نزنه ستار نیست سیاره است

مترسک2:     نه,ستاره ی من، فقط به من چشمک میزنه؛ اونا ها ببین(به آسمان اشاره می کند)نه؛تو نگاه نکن اون داره چشمک میزنه(اجازه نمی دهد نگاه آسمان کند)

مترسک1:     پس تو منتظری تا اون بیا پایین؟

مترسک2:     یک بار بهت گفتم,ستاره ها پایین نمی ان,این ماییم که باید بریم پیش  اونها,آره من باید برم پیش ستاره ام

(طناب پاره شده را از روی زمین بلند می کند و رو به آسمان می گیرد,آنچنان که می خواهد از آن بالا برود)

مترسک1:     (به طرف او می رود و طناب را از دست او میگیرد)،:این طناب مال منه,تو حق نداری از اون بالا بری

مترسک2:اما این طناب برای هر دوی ماست

مترسک1:     از این طناب یک نفر بیشتر نمی تونه بالا بره اون یک نفرم منم؛اون اگه تو رو دوست داشت حتما خودش می اومد سراغت,پس تو رو دوست نداره

مترسک2:     اما اون راست وایساده تا آسمون خراب نشه وگرنه تا حالا صد دفه اومده بود

مترسک1:     اونم مثل اون کلاغ بد ریخت که هیچ وقت عاشق من نبود, هیچ وقت عاشق تو نبوده و نیست

مترسک2:     اما اون به من چشمک میزنه

مترسک1:     ستاره ها به همه چشمک میزنند,ستاره اگه چشمک نزنه ستاره نیست,سیاره است

مترسک2:     ولی من مطمئنم که اون  میاد سراغم

مترسک1:     تو اشتباه می کنی ،اون هیچ وقت سراغ تو نمی آد

مترسک2:     میاد,تو اشتباه می کنی,اون ستاره منه

مترسک1:     اونم کلاغ من بود

مترسک2:     اما من عاشق اونم

مترسک1:     کلاغم عاشق من بود

مترسک2:     اون حتما می اد

مترسک1:     اون هیچ وقت نمیاد

(با هم گلاویز می شوند و به دور هم می چرخند,صدای هر دو بالا میرود که ناگهان نردبانی طنابی همچون نردبان هلیکوپتر از آسمان صحنه آویزان می شودو نوری چشمک زنان روی آن می افتدد,با دیدن آن مترسک ها برای چند لحظه به آن خیره می شوند و سپس مترسک 2 با خوشحالی فریاد میزند)

مترسک2:     اومد...اومد..اون اومد,می دونستم که می آد

مترسک:       ( با ناراحتی به روی زمین می افتد)

مترسک2:     می دونستم که بالا خره میاد،باید خودم رو آماده کنم

مترسک1:     ( مبهوت)یعنی اون اومده سراغ تو؟!

مترسک2:     (فخرفروشانه سرش را تکان می دهد)اوم,,منو تا پیش ستاره ام همراهی می کنی؟(سوار بر دوش مترسک1 می شود)

مترسک1:     شاید اون بخواد بیاد پایین؟

مترسک2:     نه ,با چشمک هاش بهم گفت منتظرتم,تو بیا

مترسک1:     یعنی تو می خوای منو تنها بزاری؟!

مترسک2:     خودت که میبینی,مجبورم

مترسک1:     دوباره می آی پیش من؟

مترسک2:     حتما اگه ستاره ام اجازه بده

مترسک1:یه قول به من می دی؟

مترسک2:     چه قولی؟

مترسک1:     قول می دی برای منم یه ستاره پیدا کنی تا امنم به من چشمک بزنه و بیاد سراغ منو ,منو ببره پیش خودش

مترسک2:     حتما,قول می دم

مترسک1:     تو یه احمق دوست داشتنی بودی

مترسک2:     (خوشحال می شود و فریاد میزند)احمق همیشه خوابه ,جاش توی رختخوابه,....اما من دیگه راست واینمیسم,عبور برای هم آزاده؛همه می تونند از چراغ قرمز رد بشن

(از پله های نردبان در حال بالا رفتن است که ناگهان همان صدای مهیب به گوش می رسد,دستش از نردبان رها می شود و به زمین می افتد,مترسک 1 هراسان او را از نردبان جدا می کند)

مترسک1:     خودشه...خودشه,اون همین اطرافه,این بار دیگه حتما سر می رسه,یالله برو سر جات وایس

مترسک2:     نه من باید با ستاره ام برم(سعی می کند به نردبان برسد اما نمی تواند)

مترسک1:     تو باید بمونی,تو نباید فرار کنی

(مترسک 2 هرچه تلاش می کند به نردبان نمی رسد ,نردبان کم کم بالا می رود و او از بالا رفتن جا می ماند)

مترسک1:     (هرچیزی سرِ جای خودش قشنگتره,می دونی اگه اون الن سر برسه و تو رو سر جات نبینه,چی میشه

مترسک2:     (گریه می کند)آسمون پاره میشه ,ابرا سوراخ سوراخ میشن ؛کوهها راه می افتن ودودِ کارخونه ها تموم میشه,دیگه کسی با کفش داغ روی آسفالت داغ راه نمی ره,دیگه کسی فکر پرواز به سزش نمی زنه ,دیگه سیبی از درخت نم یافته و کسی نمی فهمه گردی یعنی چی؟دیگه مرض ِ کار مثل خوره به جون آدمان می افته و آسمون از دود ماشینا سیاه و کبود نمی شه,اونوقته که دیگه کسی بچه دار نمی شه و شهرا اینقدر سیاه و کبود نمی شن,هرکس سرش توی لاک خودشه و گندم و با کفش,کفش و با آهن ,آهن رو با گندم معامله نمی کنن؛اون موقع دیگه من ,من نیستم ؛توام تو نیستی,من....تو./.....

(دورخود می چرخد وبه گوشه ایی از زمین می افتدد؛موسیقی فضای صحنه را پر می کند,مترسک 1 با ناراحتی بالای سر او می آید)

مترسک1:     بیا فرار کنیم

مترسک2:     تو چیزی گفتی؟

مترسک1:     بیا با هم فرار کنیم و از اینجا دور شیم

مترسک2:     اما اون همین اطراف و هر جا بریم دست اون به ما می رسه

مترسک1:     اینقدر دور میشیم که هیچ وقت دستش به ما نرسه

مترسک2:     اما هر جا بریم اون قبل از ما اونجاست

مترسک1:     بیا از نردبون بالا بریم

مترسک2:     اما تا حالا کسی از این نردبون بالا نرفته

مترسک1:     پس بیا از طناب بالا بریم

مترسک2:     اما تا حالا کسی دست به این طناب نزده

مترسک1:     بیا با هم بازی کنیم

مترسک2:     دیگه حالی برای بازی کردن باقی نمونده

مترسک1:     بیا با هم بجنگیم

مترسک2:     همین که راست وایسیم یعنی داریم می جنگیم

مترسک1:     (نگاه به آسمان می کند ,نور چشمک ستاره صحنه را پر میکند,مترسک 1 با خوشحالی فریاد میزند)

مترسک1:     ستاره ات,اون دوباره اومد اون می خواد تو رو با خودش ببره,اون داره به تو چشمک میزنه

مترسک2:     ستاره ها به همه چشمک میزنند,ستاره اگه چشمک نزنه ستاره نیست,سیاره است

مترسک1:     پس بیا با هم بمیریم

مترسک2:     مردن یعنی رفتن,اما ما اومدیم که بمونیم

مترسک1:     بیا با هم زندگی کنیم

مترسک2:     بیا با هم زندگی کنیم؛ اون همین اطرافه,اینقدر می مونیم تابیاد

هردو با هم:    اینقدر می مونیم تا بیاد

{هردو لنگان لنگان به سمت صلیب های خود می روندو خود بر صلیب آویزان می شوند؛باد شروع به وزیدن می کند؛صدای کلاغ و باد در هم می آمیزد,مترسک ها هر دو بر جای خود ثابتند و همواره تکان می خورند............نور میرود}

                                    پایان

                            پژمان شاهوردی

اجرای این نمایشنامه تنها با مجوز اینجانب میسر است

تلفن   :      09166624181   

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط پژمان شاهوردی نظرات () |

Design By : Night Melody