نمیدانم.....

بنگر چگونه دست تکان می دهم،


گویی مرا برای وداع آفریده اند...

 

 

روز ها و سالها از پی هم می گذرند،
و من هنوز

در کوچه پس کوچه های نمی دانم زندگیم،

 پیچ می خورم...

/ 6 نظر / 13 بازدید

[گل]

ققنوس

[گل][گل][گل]

ققنوس

چشم که می گشایی، به تو لبخند می زند زندگی. طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن بر تاقچه های روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی: چشم هایت را برمی داری و می دوی درهای و هوی صداها و عطرها. شب را آرام می تکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونه ات می خندد. از خبرها بگذر، از خیابان ها؛ از طارمی های خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیه ها می گذرند. صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شده ای... .

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

همه ی هستی من اّیه ی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحر گاه شگفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد برد من دراین اّ یه تورا اّه کشیدم اّه...[گل]

ققنوس

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت مى خواهى. نقشه از قبل مشخص شده است. تو در این بین فقط مى بافى نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار، قالى زندگیت را نخرند!