نمایشنامه "ستاره ها به همه چشمک میزنند" نوشته پژمان شاهوردی

 

 

 

 

 

 

 

نمایشنامه

  " ستاره ها به همه چشمک میزنند"

پژمان شاهوردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه:نمایی از یک مزرعه بزرگ که دو مترسک {با لباس هایی شبیه به هم آنچنان که از هم تشخیص   داده نشوند}بر چوب هایی همچون صلیب آویزان در دو طرف صحنه به چشم می خورد{زمین پراز پوشال علفهای خشکیده است}در کف صحنه نردبانی شکسته که تنها قسمتی از آن پیداست خود نمایی می کند،طنابی در ست در وسط صحنه و از آسمان تا یک متر زمین آویزان است،صدای همزمان باد و قارقارکلاغ به گوش میرسد؛نورچند بار روشن و خاموش می شودچنانکه تداعی کننده گذر شب و روز باشد،رفته رفته صدای بادوکلاغ با صدایی مهیب {همچون بوغ کامیون و یاهر چه مثل آن} آمیخته میشود آنچنان که آزار دهنده می شود؛دو مترسک با صدای باد تکان خورده وبه این سو و آن سو میروند اما بر جای خود ثابتند              (باد شدید تر می شود)

 

مترسک1:     میگن باد مادر ِ گرگه، اینقدر زوزه می کشه تا بچه اش زوزه کشیدن رو  یاد بگیره

مترسک2:     بیچاره گرگا که هیچ وقت مادرشون رو نمی بینند

مترسک1:     بیا(به باد می گوید) بیا.....اینقدر بیا, تا خسته بشی

مترسک2:     (با ترس)نه....بسه،بسه،تورو خدا دیگه نیا

مترسک1:     (با تمسخر)چی شده؟داری می لرزی !ترسیدی؟

مترسک2:     تو چطور؟

مترسک1:     ترس؟{بلند می خندد}همیشه دلم برای زور زدنای این باد بیچاره می سوزه

مترسک2:     اما چاره دل ِ راه راه ِ ما توی دست همین باد بیچاره است

مترسک1:     تو چیزی گفتی؟

مترسک2:     (با ترس) نه....گفتم خر اگه راه راه باشه خیلی قشنگ تره

مترسک 1:    اما هر خری که راه راه نیست,هر راه راهی هم خر نیست

مترسک2:     تو چیزی گفتی؟

مترسک1:     گفتم مثل اینکه نمی خواد قطع بشه

مترسک2:     چی ؟ باد؟

مترسک1:     قارقار این کلاغ لعنتی

                                                             (باد شدیدتر میشود)

مترسک2:     انگار نوبت،نوبت تواه

مترسک1:     این باد کوچکتر از اونه که به تن این بید لرزه بندازه

مترسک2:     اگه لرزه انداخت و نوبتت شد چی؟

مترسک1:     آسیابی که من خر ارادشم هیچ وقت به نوبت کارنکرده

مترسک2:     من عاشق خرای راه راهم

                   (ناگهان باد شدید تر می شود،مترسک ها تکان می خورند،نور میرود,گرد و غباری صحنه را فرا می گیرد؛باد آرام می شود,نور می آید،مترسک 2 از صلیب به روی زمین افتاده است)

مترسک2:     (روی زمین پهن شده است،سرش را بالا می گیرد، سعی می کند بلند شود ،کرختی دست و پاهایش اجازه بلند شدن به اورا نمی دهد،کم کم باسختی بلند می شود،با تعجب به اطرافش نگاه می کند):چه خوب........ می شنوی؟دیگه صدایی نمیاد

مترسک1:     اما صدای قارقار اون کلاغ لعنتی هنوز توی گوش من داره می پیچه

مترسک2:     نمی دونم کی بود که می گفت:هیچ وقت از هیچ بر هیچ، مپیچ

مترسک1:     هی تو (به مترسک 2 اشاره می کند) بپیچ،نپیچ،تو پیچ،بپیچ.....بزن.. نزن،بزن ،نزن

مترسک2:     (دستهایش را بر سر می گذارد و می نشیند)نزنید,نزنید,اعتراف می کنم,اعتراف می کنم

مترسک1:     توچیزی گفتی؟

مترسک2:     (تازه متوجه رهایی خود از صلیب شده است به دستهایش نگاه می کندو فریاد می زند):گفتم چقدر خوبه که دست و پاهات خوشگل کننده یک صلیب نباشه

مترسک1:     اما هر صلیبی که خوشگل نیست،هر خوشگلی هم صلیب نیست

مترسک2:     باید برم(شروع به رفتن می کند)

مترسک1:     کجا؟

مترسک2:     هرجایی که اسمش اینجا نباشه

مترسک1:     (می ترسد و فریاد میزند)  نه

مترسک2:     نه؟!

مترسک1:     تونباید بری،تو باید به شکل اولت برگردی،اون الانه که سر برسه

مترسک 2:    (بی خیال) وقتی سر رسید حتما بادش بزن تا کفِش بشینه

مترسک1:     مثل اینکه یادت رفته اون خودش گفت جایی نرید تا من برگردم

مترسک2:     من که جایی نریدم!(با تمسخر به شلوار مترسک 1 اشاره می کند)این تویی که از شلوارت داره دود بلند می شه

مترسک1:     (با عصبانیت)تو چیزی گفتی؟

مترسک2:     گفتم باید برم

مترسک1:     اما تا حالا کسی نتونسته از این چهار دیواری بالا بره

مترسک2:     دستت رو توی سوراخ سد کن،اگه دستت رو توی سوراخ سد کنی هیچ وقت به جهنم نمی ری

مترسک1:     وقتی چشمات اون جاهایی رو که نباید ببینه،میبینه اون وقته که باید براش عینک بخری

مترسک2:     اما من هیچ وقت به ساعتم نگاه نکردم

مترسک1:     ساعت؟!ساعتت روی چند خوابیده؟

مترسک2:     (دست هایش را نگاه می کند)عینکم...عینکم رو نیست

                                (شروع به گشتن ِ زمین می کند)

مترسک1:     کار خودشه

مترسک2:     کی ؟باد؟

مترسک1:     نه،اون کلاغ بد قواره

مترسک2:     خیلی دیر شده باید برم

مترسک1:     نه(فریاد میزند)گفتم الانه که دیر بشه

مترسک2:     حق با تواه الانه که دیر بشه،پس باد فرار کنم(شروع به فرار می کند)

مترسک1:     تو باید بمونی ومرگت رو روی داری که برات تراشیدن تجربه کنی

/ 0 نظر / 116 بازدید