برای رفیق گمشده ام

  وقتی تو نیستی گویی شبان قطبی ساعت را زنجیر کرده اند وشب، بوی جنازه های بلاتکلیف میدهد و چشمها گویی تمام منظره ها را، تا حد خستگی و دلزدگی، از پیش دیده اند. وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومی است و
دوستت می دارم   رازی است
که در میان حنجره ام دق می کند   وقتی تو نیستی من فکر می کنم تو آن قدر مهربانی که توپ های کوچک بازی گل های کاغذین گلدانها تصویرهای صامت دیوار واجتماع شیشه ای فنجانها، حتا از دوری تو رنج می برند و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟   اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند.   وانعکاس لهجه ی شیرینت  هر لحظه زیر سقف شگفتی هایم می پیچد.   ای راز سر به مهر ملاحت! رمز شگفت اشراق! ای دوست! آیا کجاوه ی تو از کدام دروازه می آ ید؟   تا من تمام شب را رو سوی آن نماز بگذارم کی؟   در کدام لحظه ی نایاب؟ تا من دریچه های چشمم را به انتظار، باز بگذارم *               وقتی تو باز می گردی کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است.

/ 3 نظر / 34 بازدید
مهدی صالحیار

باسلام. مشکلی نیست. اما اولا شما نمایشنامه منو خوندید؟ و کجا خوندید ضمنا شاید برای ایثار مناسب نباشه. باز در خدمتم

مهدی صالحیار

سلام. مدت زمان ارسال برای تئاتر ایثار تا کی هست؟ من فقط یکی دو تا متن دارم. یک شب توفانی رو از وبلاگ من خلاصه شو مرور کنیدو. علاقمند بودید در خدمتم