نمایشنامه "آن سه نفر" نوشته :پژمان شاهوردی

نمایشنامه            

 

 

 

               

"آن سه نفر"      

 

نویسنده :پژمان شاهوردی

"نمایشنامه ایی با یک بازیگر "

 

 

 

 

 

 

           

 

 

 

 

صحنه:: نمایی از جبهه که سنگری در گوشه سمت راست خود نمایی می کند.(.مکان قرار دادی است)...در روی سنگر سه کلاه با فاصله.. آنگونه که به تماشاچیان بنما یاند سه نفر در سنگر در خواب هستند را   نشان می دهد  .در وسط صحنه   مینی (بمب زمینی)قرار دارد که قسمت اعظم کار حول آن مین در جریان است و بازیگر در هر اپیزود مخاطبش آن مین می باشد......در جای جای صحنه ادوات جنگی اعم از بی سیم...قمقمه....و.... به چشم می خورد ---صحنه در شروع نمایش تاریک است که با موسیقی ملایم نور  می آید رزمنده ایی با لباس های خاکی به پشت به روی مین دراز کشیده و با او شروع به گفتن می کند

رزمنده:  رسمه که قصه ها همیشه خوب تموم میشن   اما بعضی از قصه ها یا تموم نمی شن یا اگه تموم بشن یه جوری تموم می شن...می دونی چرا؟چون کلاغ قصه راهش رو گم می کنه و هیچ وقت به لونش نمی رسه...بیچاره کلاغ مگه نه؟چیه چرا چشمات رو باز نمی کنی؟باز کن...باز کن و ببین  از بد شانسی تو  آقا کلاغه اینبار  لونه اش رو گم نکرده و درست نشسته اون جایی که باید بشینه...دیر اومده؟آره دیر اومده ....شاید نقشه رو گم کرده یا شاید لونش خیلی عوض شده که مجبور شده از این شاخه به  اون شاخه بپره ...اما خط به خطش رو بدون نقشه و قطب نما حفظ بود تا بلا خره بالش رو باز کرد و نشست همون جایی که باید بشینه.....این همه  را ه رو او مده تا برات یه قصه بگه یه قصه قدیمی تکراری می دونم شنیدیش اما باید گوش بدی چون قصه ها وقتی تکراری می شن قشنگ می شن(شروع به گفتن قصه می کند)  یکی بود یکی نبود.. جدا از همه عالم و آدم توی یه جایی.. سه نفر بودند که با هم زندگی می کردند اما همدیگر رو نمی دیدند....باهم دوست بودند   رفیق بودند.. اما همدیگر ر و  نمی دیدند    باهم می خوابیدند باهم بیدار می شدند.. اما همدیگر رو نمی دیدند  با هم جلو می رفتند با هم عقب می رفتند اما همدیگر رو نمی دیدند با هم می خندیدند با هم گر یه می کردند اما همدیگر رو نمی دیدند.....سه تا شون مرده این بو دند که برای یه بارم که شده هم دیگر رو ببینند   اما همدیگر رو نمی دیدند...همیشه وقتی می رسیدند که اون یکی رفته بود   کجا؟کسی نمی دونست    با چی؟کسی نمی دو نست     با کی ؟کسی نمی دونست...     همه می گفتن یه  صدا یه صدا که هر وقت می اومد هیچ چیز از هیچ کس باقی نمی موند        یه صدا که فقط می گغت:                  بوم                بوم              بوم                   (صدای انفجار بلند می شود نور می رود   موسیقی اوج می گیرد   -صحنه تاریک است بعد از چند دقیقه  مو سیقی قطع می شود ....نور به آرامی  صحنه را پر می کند  سنگر و سه کلاه که نمایانگر سه نفر می باشد در آن خود نمایی می کند بعد از چند ثانیه کلاه وسط  شروع به تکان خوردن می کند  رزمنده ایی است که  با اطوارش نشان می دهد از خواب بیدار شده است    او سلمان است که لهجه جنوبی دارد (در کل کار  با عوض شدن هر اپیزود. گریم.لباس و بیان بازیگر عوض می شودآنگونه که در نگاه اول تماشاچی این تغییر را متوجه نگرددامابازیگر همان بازیگر است و این نمایش با یک بازیگر اجرا می شود

 سلمان زیر پیراهن به تن دارد  و صورتش آشفته است)

 

                                                                                          سلمون:   (بعد از چند خمیازه  ناگهان چشم هایش در خواب و بیدار به مین می افتدد آرام آرام آنگونه که دیگران از خواب بیدار نشوند به بالای سر(بمب زمینی)    مین   می رود و با او گفتگو می کند):ولک تو که هنوز اییجایی؟ مگه قرار نشد بی سرو صد ا راتو  بگیری از اینجا بری؟ببینم  نکنه خیالی داری ها؟خوب گوش بده ببینم  چی می گمت:ایی قبری که وایسادی بالا سرش گریه می کنی مرده توش نی...  میفهمی؟د نمیفهمی که هنوز اییجایی... نمیفهمی که هنوز وایسادی برو بر منو سیل می کنی{عصبانی میشود و به طرف مین میرود}هی آمو اگه تو بخوای او چیزایی رو که خوردی بالا بیاری  فوق فوقش تا یه متری خودت رو  ور  بگیری.. منو احمد و قادر{به کلاه های روی سنگر اشاره میکند}کمه  کم  سه متر از تو  دوریم/پس خیال ورت نداره       /میفهمی؟د نمیفهمی{فریاد میزند با فریاد او صدایی از مین بیرون می آید می ترسد وهراسان به عقب پرتاب می شود}غلط کردم غلط کردم...  چته ؟دلم گرفته بود داشتم چرت وپرت می گفتم /باهات شوخی کردم/ چرا عصبانی می شی؟تو که قبلنا جنبه داشتی/(انگار که مین با او صحبت میکند به طرف مین میرود و با او به واگویه میپردازد ) چی؟؟باید ازت بترسم؟ولک مو که همیشه از تو می ترسم؟چی؟باید بیشتر بترسم ؟مو که همیشه بیشتر از تو میترسم/باید بیشتتر تر بترسم؟خو  آمو موکه همیشه بیشتر تر از تو(حرفش را قطع می کند)  چرا باید بیشتر تر بترسم؟چی؟داری بچه دار میشی؟(بلند بلند میخندد به طوری که نقش بر زمین میشود)مگه شمام بچه دار میشید؟؟؟ببینم قدیمی     توی ایی برهوت تو  با کی ؟چی؟کردی؟که؟داری بچه دار می شی؟؟(به خود می آید و متوجه حرف مین می شود  )داری بچه دار می شی؟( هراسان به سوی سنگر میرود )احمد احمد احمد   بلند شو ببینم   ایی  رفیقم چی میگه       باتونم احمد     اگه به جای ایی که ایی همه میخوابی رفته بودی و سم موش اینا رو پیدا کرده بودی که ایی رفیقمو ایی همه زبون درازی نمی کرد......(از مین صدایی بلند میشود   میترسد و به گو شه ایی پرتاب می شود)با تونیستم با احمدم احمد(با دست احمد را که در سنگر خوابیده نشان می دهد ){رو به سنگر}نمیدونم ایی جونور توی ایی برهوت با کی؟؟؟چی؟؟کرده که بچه اش تو راهه.....نندازنش گردن مونه  بد بخت؟؟؟؟؟اگه همیجوری اینا بخان  سرو گو ششون بجنبه که فردا باید زرت زرت    بچه از زیر زمین بزنه بیرون(باز  از مین صدایی به گوش می رسد /می ترسد و به گوشه ای پرتاب می شود/باترس)با تو نیستم با  قادرم قادر(با دست قادر  را نشان می دهد)ایی قادره قادر ..  ..مو    احمد         قادر       (با خود به فکر فرو میرود)مو    احمد      قادر  (رو به سنگر)ممونو تونو  تو میشیم سه نفر او یه نفره    په کی باید از کی بترسه؟(به طرف مین میرود)هی آمو مو سه نفریم تو یه نفر.....خو با بچه ات یه نفر نصفی/خو هنی مو یه نفر نصفی از شما بیشتریم(گویی مین ترسیده)ها؟؟؟؟؟چی شد؟غمت نبینم قناری توباید از مو بترسی میفهمی ؟جیک جیک کن صدات تو گلوت خشک نشه  /په زور مو بیشتره/  حواست به خودت باشه زبون درازی نکنی که هرچی دیدی از چشم خودت دیدی می فهمی؟؟؟(ناکهان صدایی ازمین شنیده میشود به گوشه ای پرتاب می شود وبا التماس فریاد می زند)غلط کردم غلط کردم زور شما بیشتره.... شما زیاد ترید ....(به حالت تسلیم درمی اید)عزیزم خودتو او بچه اته....شما بیشتری(با تعجب فراوان برمی گردد گویی جملهای عجیب شنیده)چی؟؟؟؟؟بشینم؟(باعصبانیت)برو آمو(صدایی از مین به گوش می رسد)باشه غلط کردم   میشینم  میشینم(به حالت بشین بر پای نظامی در می آید)بشینم....بر پا....بشینم   بر پا.....بشینم...برپا....(صدایی از مین میآید)کلاغ پر؟؟(با خود)ای لعنت تو قبر پدرت..کلاغ  پر ..کلاغ پر...کلاغ پر(صدایی از مین میاید)سیه خیز؟؟؟؟بی خیال آمو تورو جدت آبرومونو نبر(صدا شدید تر می شود)باشه باشه(شروع به سینه خیز رفتن میکند(توانش به سر مرسد ناگهان فریاد میزند و به سمت مین یورش می برد)خو  بسه دیگه  مو یه  گهی خوردیم   مو که تنها نبودم   مو بودم  و احمد و قادر   هی گیر دادی به مو   بشینن برپا بشینن برپا......چی فکر کردی؟فکر کردی مو از تو می ترسم ؟؟؟د   نه د   آجیت بچه ناف ایستگاه چهاره  ...ایستگاه چهارم یعنی سه تا مونده به ایستگاه هفت  .....ایستگاه هفتم که الکی نشده ایستگاه هفت....په  فکر نکن مو از تو می ترسم...اگه می خای بالا بیاری خو بیار خو بیار   ...نه خودت می ترسم نه ا بچه ت آستینش را پایین میزند و خطی را که نشان میدهد یک بار به قصد خودکشی شاهرگش را زده است به مین نشان می دهد)ببین میفهمی ای خط یعنی چی؟خو نمی فهمی...ای خط یعنی ایی که مو یه بار بارم رو بستم په از هیچی نمی ترسم کسی که بارش رو بسته ا هیچی نمی ترسه اگه نمی فهمی بفهم....(صدایی از مین بیرون می آید)می خندی؟؟؟هی هر چی مو هیچی نمیگم هی تو رو دار تر می شی؟؟؟؟ها      فهمیدم........ چون می بینی اییجام؟؟!!!!هی آمو اگه می بینی اییجام به ایی خاطره که اگه ایجا نبودم(کم می آورد)ایجا نبودم.اومدم ایجا که...... اومدم ایجا که....اصلا به قول حاج کاظم (در نقش حاج کاظم فرمانده شان در می آید)هر کس که پاش به اینجا برسه حتما یه کاری کرده که پاش به اینجا رسیده........هر کسی که پاش به اینجا نمیرسه ....اینجا اونجایی نیست که هر کسی سرش رو بندازه پایین و بیاد.......  حساب کتاب داره   اگه اومدید اینجا و پاتون به اینجا رسیده حتما یه کسی بودید یا یه کاری کردید که پاتون به اینجا رسیده(به نقش خود برمی گردد)خو  منم ایجوری بودم   ..نبودم؟خو  بودم که پام به ایجا رسیده...هرکسی که پاش به ایجا نمی رسه(احساس می کند که مین عقب کشیده است)ها؟؟؟؟!!!!!غمت نبینم قناری.....اومد دستت کوکات چه کاره ان؟چته؟؟زبونت بند اومد؟جیک جیک کن تو گلوت نمونه.حالا بگو بشینن بر پا بشینن برپا.........هی هرچی مو هیچی نمیگم هی تو رودار تر می شی(غرغر میکند و به طرف سنگر می رود)بلند شو احمد...با تونم  احمد...   قادر بلند شو کوکا....تو که پوتینات واکس نزدی    قادر تو که لباسات نشستی   (درحال صحبت با قادر واحمد است که چشمش به مین می افتد)چته؟!چته؟کجانو سیل میکنی آمو؟ببینم نکنه تو بچه شهر ندیدی؟کجانو سیل میکنی(با علامت چشم نشان می دهد که نگاه مین به سوی خطی که بر روی دستش افتاده>خیره شده است )ها  اینو میگی؟ای خطوو....(بلند بلند میخندد)شوخی کردم .......راستش  بریده......گیر کرده به شلوارم نه که آهن داره ....بریده....ها بریده.....(صدایی از مین بلند میشود)باشه باشه میگمت...میگمت ایی خط چرا افتاده.(عصبانی می شود)ولک تو نه رفاقتت معلومه نه دشمنیت...باشه می گمت(دستش را بالا می آورد و خط روی  آن را نشان می دهد)ایی خط....(مستعصل است به سنگر نگاه می کند و حرفش را قطع می کند می کند وبا خوشرویی به سمت مین می رود)  کوکا نمیشه نگمت (صدا از مین به گوش می رسد)باشه  باشه می گمت:ایی خط به خاطر (دستمالی از جیبش بیرون می آورد  و به روی دست دیگرش می اندازد)به خاطر... ایی.... افتاده.....ایی کیه؟(با نگرانی و ترس به دستمال می نگرد و به یکباره فرو می ریزدوانگار که کسی را بعد از سالها دیده است با دستمال روی دستش به واگویه می پردازد ..غم در چهره اش موج می زند)ایی لیالیه.. لیالی...دختر جعفر...شوهر   شهین خانم...همسایمون...(با دستش خانه لیالی را نشان می دهد انگار که مین هم به آن خیره شده است)او در روبروییه می شستن   ها... او در روبرویه... .  آبیه   بلنده.....ها...پنجره داره ..  ..دو  ..طبقه.ه...بلنده.....(به مین می نگرد)کجانو سیل میکنی امو؟مو میگم او در آبیه تو با ایی چشما هیزت  گیر دادی به او در زرده....(به سمت در خانه لیالی اشاره می کند )خو برو تو دیگه تونم(به مین می نگرد)... دیدمش.. عاشقش شدم....دنبالش افتادم تا بفهمه که دیونش شدم... از بد شانسی مو بچه محل ها فهمیدن     رگ غیرتشو گل کرد یکی یکی جولومو گرفتن(در نقش بچهای محله در می اید)بیا ببینم.....شنیدم افتادی دنبال لیالی...تو..افتادی.......اسمت؟اسمت چی بود ؟ها   ها   ...سلمون  سلمون.سلمون ......اگه یه بار دیگه ..فقط یه بار دیگه ببینم افتادی دنبال لیالی ..دشداشت می گیرم  جر میدم دور گردنت بشه کراواتت میفهمی؟ها   با ایی دستا ......چشا هیزتو در می ارم می ندازم جلو سگ... می فهمی   ..نبینمت   نبینمت(در نقش یکی دیگر از بچه های محله در می آید)سلمون ...سلمون....عبدو گفته که بهت بگم اگه یه بار فقط یه بار  دیگه از تو محله رد شی و سرت بالا باشه جلو همه بچه ها خر کشت می کنم  خر کشت میکنم می فهمی؟؟؟مو نگفتم عبدو گفته که مو اینا رو به تو بگم  نگی نگفتی بعد  خر کش بشی(در نقش یکی دیگر از بچه های محله در می آید)تو چطوری جرات کردی  چشم به لیالی داشته باشی ؟هنوز کسی از مادر زاده نشده که تو ایی محله ز ایی غلطا کنه. تو ایستگاه چهار رسوات می کنم دارت میزنم فقط یه بار دیگه ببینم یا بشنوم چنان میزنمت که صدا بز بدی گفته باشمت نگی که نگفتی.......(به نقش خود برمی گردد)اما مو کار خودمو  می کردم..از بچه گی عاشقش بودم از همو بچه گی .راستش مو بچه بودم   اونم بچه بود...مو قد کشیدم اونم قد کشید  مو بزرگ شدم اونم بزرگ شد..مو بزرگتر شدم ..لا مصب اونم بزرگتر شد ..فقط فرقمون تو یه چی بود  مو اهل زن شدم او اهل شوهر شد..دیگه دیدم بخا از ایی بزرگتر بشه ..دستم بهش نمی رسه گفت سلمون سلمون....  گفتم جونم بگو لیالی..گفت سلمون وایسادی تا بپرم ؟گفتم کجابپری دختر تو با ایی دامن تنگت؟خندید..لا مصب خیلی قشنگ می خندید...کفت خو به بوآم بگو که تونو.. مو... با هم عروس بلشیم دوماد بشیم..گفتم کی وو از کی می ترسونی؟بهش می گم..افتو نزده جلو بوآاش رو گرفتم(در نقش پدر لیالی در می آید)تو چی گفتی؟تو با ایی دختر(می خندد ) ایی دختر فرشته ان...ایی دختر یگانه اولاد منه...هرچی زحمت تو ایی دنیا بوده  مو  برا ایی  کشیدم..ایی دختر که همینجوری اییقد نشده ...مو اییقد شدم که او اییقد شده ..تو نمی تونی با او جفت بشی..تو فکر کردی مو از دل دخترم خبر ندارم؟تو نمی تونی جفت بشی چون ما رسم نداریم دختر به غریبه ها بدیم ..اییجا عشیره ان  وتو عشیره ام دختر عمو با پسر عمو ...پسر عمو با دختر عمووو...میدونی د   نمی دونی...هرونی انت لک اخی(او را به بیرون هدایت می کند و بعد از چند ثانیه با دست اشاره می کند که برگردد)س س س لمون تعل تعل تعل...تو می تونی یه لنجو بخری که که که مال خودت باشه؟ اگه بتونی یه لنجو بخری که مال خودت باشه می تونی میتونی بشی پسر عموش اگه بتونی بشی پسر عموش می تونی بشی داماد مو... می تونی عروس بشی داماد بشب...میتونی بشی  پسر عموش؟که بتونی داماد بشی؟یک کلام می تونی یه لنج بخری؟(به نقش خود بر می گردد)ها   ها   ها می تونم...می تونم...میتونم....(رو به مین)نداشتم اما لیالی رو می خاستم گفتم لیالی  تو منتظر می مونی تا مو برم با لنج برگردم؟گفت:ها می مونم سلمون تا قیامت...خیالم راحت شد ...نداشتم.. اما تصمیم خودمو گرفتم به هر دری زدم به هر کسو ناکسی رو زدم تا پول غرض کنم تا برا لیالی لنج بخرم(به گرد صحنه می چرخد گویی که با هر قدم به در خانه یکی از آشنایان برای گرفتن پول برای خریدن لنج می رود/در سکوت وبا علامت دست متوجه می شویم که برای گرفتن قرض مشغول به التماس به این و آن است/بهد از اینکه گرداگرد صحنه را چرخید به جلوی صحنه می آید)تا تونستم قرض کردم ..وقتی ام که نتونستم خونه و هرچی داشتیم و نداشتیم فروختم.....بی بی نتونست تحمل کنه   ... دق کرد....بی بی مرد(گریه می کند)فدا سر لیالی که بی بی مرد.........پنج سال تموم تو غربت با فلاکت و بد بختی گذشت  روزا تشنه بودم و شبا گشنه ...فقط کار می کردم صبح تا شو(نور میرود در نور کم با حرکاتی موزون کار وزحمت هایی را که متحمل شده را به تصویر می کشد)پنج سال گذشت تا بلاخره تونستم لنج رو بخرم(دستانش را باز می کند و پشت به تماشاچیان می نشیند لنج را نشان می دهد)لیالی ی ی ی (فریاد می زند)لیالی بلاخره لنج وو رو خریدم ..بلاخره لنجو و رو خریدم.........داشتم تو آسمون پرواز می کردم دل تو دلم نبود که چه جوری خبر ش رو به لیالی بدم تا اونم پر بگیره بیا تو آسمون پیش مو....با لنج خودم به اسکله رسیدم(فریاد می زند)مو   برگشتم لیالی    ...مو برگشتم(رو به تماشاچیان بر می گردد)مرده.. ایی... بودم که فقط لیالی رو ببینم..از لنج خودم پایین اومدم که دیدم(خیره می ایستدد گویی لیالی رابا مردی دیگر سوار بر یک لنج دیده است  ) دیدم لیالی!!!  ........ لیالی از یه لنج دیگه که بزرگتره  داره بالا میره(از چشمهایش قطره های اشک پایین می افتد)سیلش کردم..ءصداش کردم:لیالی  لیالی او کیه دستت تو دستشه

/ 0 نظر / 217 بازدید