بی تو......

 

درخود   حل  گشته ام

 رسوب کرده ام

 گندیده ام بی تو...

و دیگر کسی مرا به یاد نمی آورد

حتی تو.

ومن در این تنهایی رخوتناک

تنها دختر ی را به یاد دارم

که موهای خرگوشی اش را

هر روز می بافت

ودست هایش را

به دست هایم گره می زد

و عاشقانه برایم از قصه های فردا می گفت

که ما در کنار هم

پدر بزرگ و مادر بزرگ میشویم و....

روزها گذشت

وحالا من ماندم سوالی بی جواب

که چرا؟چه شد ؟

که دیگر

 نه او مرا به یاد می آورد

نه من اورا...........

نفرین به قصه ها...

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید

من لباس سپید عروسی را دوست ندارم . چون اوج خوشحالی وخوشبختیست این لباس اما من .... من بیشتر رنگ سیاه را میپزیرم . چون دلی سیاه و غمگین دارم ولی نگاه کن !!! اّن دختر را ببین چه زیباست در لباس سپید عروسی با گل هایی که بر مو هایش نشسته می اّید تا در روز عروسیش دست دردست اوبگذارد . به او می گویند اّ یا این مرد را به همسری خواهی...؟ تادر زیر سایه ی خداوند عشق بورزید وشریف زندگی کنید .... اّهای دخترک خوشبخت بگزار تا برایت سرودی بخوانم تا همیشه در دلت جاودانه بماند..... گوی خوشبختی از اّن توست چه خو شبخبختو زیبا شدی با او او به تو بال و پر خواهد داد من می دانم . چون مانند حبابی لطیف وشفاف است پس دوستش بدار

این بال ها ی شکسته مرا دیگر به پیش نمی برند گم گشته ام ودر میانه ی دریایم گمان میکردم این بالها تاابد مرا تاب میاّ ورند برای همیشه تا ابد صدایت را از دور دستها میشنوم در خلوت سپیده دم اما این بال ها ی شکسته مایوسم کرده اند اّنها حتی مرا به خانه نمی رسانند در رویاهای از هم گسیخته ای که خوابم را اّشفته میکنند همه ی حر فها یم به یادم می اّید تمام عهد هایم را شکسته ام گفتم که به اّنها پا یبند می مانم اما وا نها دمشان چون بر گهای خزانی که فرو می ریزند چرا که دوری ات سخت است و جان فرسا من تنها به شانه هایی نیاز داشتم تا بر اّنها گریه کنم حال بگو مرا........؟؟؟

ققنوس

در حسرت تو........ ديگر از صبح متنفرم .............. اي كاش هرگز تاريكي تمام نمي شد... اي كاش مرا در اتاقي محبوس مي كردندبي آ ب وغذا... اي كاش زمين از گردش باز مي ايستاد،كوهها ترك ميخورد، درختان خزان ميشد،اقيانوسها كوير ميشد.... ودر عوض به من نويد تو را به من مي دادند!!! چرا عقربه ها عجول شده اند...؟؟؟ چرا باتري ساعتم تمام نمي شود؟؟؟ چرا همه چيز دست به دست داده اند تا مرا در نداشتن تو به ماتم بگذارند...؟؟؟ مي دانم پاهايم توان دويدن ندارند .. ميدانم در باغ دلت ،نهال من يك شكوفه هم نداد .. مي دانم داستان زليخا يك بار در تاريخ نوشته شد.. ومن نيز به دستاني نياز داشتم براي گرم شدن ... وباز هم نفرين به اين قصه ها.................

ققنوس

راستي چرا..... راستي چرا وقت خطر كلاغان قار قار ميكنند ،مرغان لاشه خوار به دنبال هم آواز شاديشان در مي آيد،چرا سگها پارس ميكنند وگرگان زوزه ميكشند....؟؟؟ چه شباهتي بين آنها وما ... چرا تا وقتي در دستان خوشبخت تقديريم صداي هلهله وشاديمان را خفه ميكنيم وچرا دوست داشتن هايمان را فرياد نمي زنيم ؟؟؟ از چه مي ترسيم ؟؟ از چه مي گريزيم؟؟ چشم به در مي دوزيم تا رويا هايمان را لگد مال كنند ؟؟ تا ما را در ماتم اسارت دل تنها بگذارند وبه ما بخندند؟؟ چرا وقتي در سوگ عشقمان جگر خون شديم به صدا در مي آييم؟؟؟ چرا دنيا را تاريك خانه ي مجازات مي خوانيم ؟؟؟ ومن مي دانم كه خود مقصريم......... ومن خود مقصرم كه همه ي حرفهايم راخوردم .......... وچشم به در دوختم تا سر زده اي از راه برسد ومرا در حسرت دلم به تماشا بنشاند.. ....