بهمن 1380

 

 

هنوز هم  پیدا نکرده ام

    

                          دست و پایی را

                        

                که قبل از گفتن ِ

                        

                      اولین دوستت دارم به تو

           

              گُم  کرده بودم......

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

کرم شب تاب نگاهی به بال های خیس پروانه کرد.پروانه کنار درخت چنار آرام نشسته و چشم هایش را بسته بود. تمام روز، زیر باران از این شاخه به ان شاخه پرواز کرده بود .شب تاب با خودش فکر کرد چه دلیلی می تواند او را وادار کند که با تمام سردی هوا و باران تندی که می بارد به پروازش مثل تمام روزهای دیگر ادامه دهد.با خودش فکر می کرد می شود روزهای سختی مثل امروز که آسمان این همه بیقرار است و هی باران می باراند و باد زوزه کشان قطره های درشت باران را به در و دیوار و سرو روی دیگران می کوباند ؛ او هم دست از پرواز مدام خود بکشد .گوشه گرمی بنشیند و فکرهای دلپذیر در سر بپروراند . پروانه چشم هایش را باز کرد. شب تاب را دید که با چشمانی گرد و متعجب نگاهش می کند. سایه نگرانی را درچشم های اوشناخت. لبخندی زد . بالهایش را تکانی داد و به دور دست نگاه کرد. حسی عجیب شب تاب را لرزاند. چه ارامشی در چشم های اوست. نرمی پرواز را در نگاه پروانه شناخت. همان که او را چنین زیبا کرده بود . دانست. برگ کوچکی را که با خود کشانده بود ارام روی پروانه گذاشت بالهای خیس پروانه بوی گلهای رنگی باغ را گرفته بود. ترکیبی از رنگدانه های نرم و بوی تازگی .هم

ققنوس

ترکیبی از رنگدانه های نرم و بوی تازگی .همان که به هنگام پرواز در گوش درختان و گلها می گفت و قرار بود اسمش را راز زندگی بگذارند. تردیدها رفتند . پرسش ها پاک شدند.به جای آن زیبایی و درک باران و راز پرواز نشست. شبتاب شادمانه لبخند.زد. شاخه باریکی از نور قطره درشتی از باران را روشن کرد.چه کسی می داند شاید شب تاب در همین لحظات رنگین کمان را.بدون حضور خورشید تجربه می کرد.

سبز خواهم شد من نيز سبز خواهم شد آن زمان كه برق اولين نگاه خورشيدم دوباره در وجود من صاعقه اي شود تا عمق ريشه ام را بسوزاند در خيال خاطره اي سبز ،من چون چمن لگد مال شده ،زير قدمهاي احساسم چشمهايم را از حدقه بيرون می آورم وملتمسانه به دنبال خطوط زير كفشش کویر قلبش راجستجو می کنم من امروز را به اميد نوازش نسيم، با پاي لنگ ،به انتظار مينشينم شايد عصاي سفيدم كور سويي از غروب زندگي من باشد..........

مهدي حبيبيان

سلام جناب شاهوردي با شما نيستم ! با ققنوسم. اولن خواهر يا برادر ناديده ام توي وبلاگ مردم چه مي كني. مگر وبلاگ قحطي ست. خودت يكي درست كن كه از در به دري درآيي. خدا را شكر تنها چيز مفت اين ملك فعلن همين وبلاگ است. اما در مقام نظر دادن بايد بگويم دوست عزيز من اصولن با نوشته هايي شبيه نوشته هاي شما حال نمي كنم. نوشته هايي سراپا احساس كه تركيبات و تصاوير نو كمتر در آنها يافت مي شود و بيشتر همان هايي ست كه آدم قبلن ديده و شنيده. بيشترشان را پشت كاميونها در جاده مي توان ديد يا روي كارت پستالها و پوستر هاي كنار خيابان. البته اينها كه گفتم فقط نظر شخصي ست. مي تواني يك كلمه بگويي گور پدرش و همه را بگويي پژمان عزيز پاك كند.اما احساس من اين است كه شما بسيار كم مطالعه مي كنيد يا اينكه كتابهاي خوبي مطالعه نمي كنيد. به دنبال حرفهاي جديد باشيد يا اينكه همان حرفهاي قديمي را با قالبها و ديد جديد بزنيد. باور نمي كنم در زمانه اي كه دوستانمان در اوين و كهريزك و ... آب خنك مي خورند بنده و شما به فكر شبنم روي پر پروانه ها و لب يار و فلان و فلان باشيم. اميدوارم از من نرنجيده باشيد. موفق باشيد. تا بعد...

از سخنان جبران خلیل جبران. هنگامی که خدا مرا مانند سنگ کوچکی،در این دریاچه شگفت انگیز انداخت، ابتدا سطح آب را با خیزابهای بی شمار لرزاندم،اما هنگامی که به عمق رسیدم،خاموش شدم

ققنوس

حداقل دوتا شو پاک میکردی !!! دوست پروریت ایوا... داره[اوه]

یادتم

مهدی حبیبیان مرسی. واقعا صحبت شما راجع به ققنوس به جا بود. [دست][دست][دست]

ققنوس

برای همه ی روشندلان چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...........

مصی

آقای شاهرودی واقعا به شما تبریک میگویم! عالی بود...!!!