زیر بارون های بیشه

 

پیرمرد خرما فروش راست می گفت

لذت زندگی

تنها به اندازه شیرینی  ِ خوردن یک خرماست

شاید همین بهانه برای

فروش تمام خرما هایش کافی بود

پس نفرین به روزهای من

که نه خرما دارد

نه شیرینی

نه لذت

/ 3 نظر / 14 بازدید

دوباره شب می اّید هزار فاجعه در پیچ رودخانه گذشت . اّن پرنده پر بسته ی درون قفس در اّرزوی تلاش محبت انگیزی به زیر پر سر کرد ! وسرب داغ قفس را از خون او تر کرد ! ......وای هزار فاجعه دوباره اتفاق افتاد ولی او دیگر در توانش نیست .......

تو اّن سو مانده ای تنها ومن این سو اسیر درد . گلستان وجودم در غیابت شوره زار زرد نمیدانم چه کس با ما چنین شتمی تواند کرد ؟... نمی دانم چرا اقبال من اّ نجا به حال مرگ افتاده ؟ کاش بامن از جدایی چیزی نمی گفتی شاید چاره ای برایم می ماند......شاید

اّن گاه که که کنارت ایستادم ودستم رادر دست پر مهرت گزاشتم و ا ا ا ا ی کامل ترین بودم . اّن گاه که کنارت ایستادم در قلبم احساس غرور می کردم . انگار مرا با خود به ساحلی دور دست برده بودی . با تو ... با تو احساس کامل بودن میکردم . به چشمان تو که می نگرم دنیای دیگر می بینم دنیایی که من دوست می دارم . تو برای من خود بهشتی دست گرمت را در دستانم بگزار . چرا هر چه بیشتر می خواهمت بیشتر مایوسم میکنی زمانی که فرو میافتادم تو یاریم می کردی وغرورم را به من باز می گرداندی سبب ماندن من فقط توی تو ......