اینم نمایشنامه خیابانی"ارتفاعات الله اکبر"

نمایشنامه خیابانی

 

ارتفاعات الله اکبر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته :پژمان شاهوردی

کارگردان:پژمان شاهوردی

 

همراه:     09166624181

 

 

مکان:حیاط خانه ایی  در خرم شهرکه عده ایی در آن گرد هم جمع شده اند.سه گل رز قرمز در گلدانی کوچک  به فاصله یک متری هم به چشم می خورد.مهندس در حال متراژ دور تا دور حیاط با وسایل نقشه کشی است که حامد با عصبانیت مردم را کنار میزند و به او نزدیک میشود

 

 

حامد:            انگار حرف تو خرج تون نمی ره؟یه بار بهت گفتم مگه از روی جنازه من رد شید که بزارم هر غلطی که می خواین کنید./با دست او را به عقب می کشد/ با توام...تمومش کن.

مهندس:         /سکوت.به کار خود ادامه می دهد/

حامد:            گفتم با توام.

مهندس:         /سکوت/

حامد:            /یقه اش را می گیرد/یا بارو بندیلت رو جمع می کنی و میزنی به چاک  یا هر چی دیدی از چشمت خودت دیدی.

مهندس:         /به کارگری اشاره می کند که گوشه ایی از حیاط را بکند/

حامد:            /با فریاد به سمت کارگر می رود و جلوی او را میگیرد/به خدای احد و واحد اگه کلنگت به زمین برسه دو شقت می کنم.

مهندس:         میزاری کارمون رو کنیم یا نه؟

حامد:            نه که نمی زارم./فریاد می زند/ای هوار ای داد ای بیداد ای مردم یکی به دادم برسه.

مهندس:         چرا صداتو می بری بالا؟؟

حامد:            تا همه بفهمن که چه بلایی دارید به سرم میارید.

مهندس:         الله اکبر.عزیز من اون چیزی که به شما تعلق می گیره طلاست می فهمی طلا..

حامد:            اگه من طلا نخوام کی یو باید ببینم.ها؟؟؟

مهندس:         تو نمی تونی بگی که می خوای یا نمی خوای. تو فقط باید بگی ممنون از لطفتون.همین.

حامد:            /از کوره در می رود/ای هوار...ای داد....مردم به دادم برسید چرا برو بر وایسادیت و منو تما شا می کنید و چیزی بهش نمی گید؟/رو به مردم/با شمام حسین آقا/کس دیگر/دمت گرم حاج غلام/کس دیگر/اشرف خانم شمام که ساکتی؟؟؟؟این بود اون همه برو بیاو داداش داداش کردنت؟؟؟دست همتون درد نکنه-

مهندس:         /با عجله به سمت او می آید/عزیز من چرا قشقرق به پا می کنی؟؟؟؟چیزی نشده که/رو به تماشاچیان/خانم ها و آقایون بفرمایید.لطفا تجمع نکنید.ایشون یه کم عصبانی اند یه کم استراحت کنند خوب میشند.خواهشا بفرمایید.

حامد:            چی چی رو بفرمایید؟اتفاقا باید وایسن و تجمع کنند . آخه دوست دارم چهار پایه رو همین مردم از زیر پام بکشند ،تا بالای دار خیالم راحت بشه که یه عمر با کیا نون و نمک خوردم.

مهندس:         دار چیه؟چهار  پایه کدومه؟چرا اینقدر مسئله رو گنده می کنی؟حل این مشکل خیلی ساده است.

حامد:            معلومه که ساده است.اما برای شما.شمایی که خودتون رو با آتیش استخون همین مردم ساده گرم می کنید/چشم در چشم/برای بار آخر بهت  می گم:مگه از روی جنازه من رد شید که بتونید کارتون رو تموم کنید.

مهندس:         شما انگار زبون خوش حالیتون نمی شه.باشه الان درستش می کنم.

                   

                    /با تلفن همراه خود شروع به شماره گیری می کند/

مهندس:         الو سلام علیکم حاج آقا...متشکرم.حاجی قرض از مزاحمت.می خواستم ازتون خواهش کنم یه نوک پا تشریف بیارین و خودتون این قضیه رو حلش کنید.بله الان اونجاییم.نخیر، بهتون که عرض کردم ایشون زیر بار نمی رن.پاشو کرده توی یه کفش که نمی شه که نمی شه-

حامد:            /گوشی را از دست مهندس می قاپد و صحبت می کند/ ببین حاجی چی دارم بهت می گم.چه سلامی؟چه علیکی؟می خواستی رسوای خاص و عاممون کنی که کردی..دستت درد نکنه حاجی.بیا و ببین یه جماعت چطور دورم حلقه زدند ودارن ورندازم می کنند.اَنگ دیونه ببودن رو بهم نزده بودن که به لطف شما و دارو دستتون اونم بهم زدن.ایوالله حاجی ایوالله

مهندس:         /آرام/باهاش تند حرف نزن

حامد:            یه کلوم ختم کلوم حاجی.به دارو دستت بگو که یا  دُمشون رو بزارن روی کولشون و برن، یا به ولای مرتضی علی کاری باهاشون می کنم کارستون./سکوت/چی؟؟؟؟؟؟!!!!!/انگار حرف غیره منتظره ایی شنیده باشد/سیصد میلیون تووووووومن؟؟؟!!!!/مصمم/توبگو یه ملیارد.نُچ.همونی که شنیدی./گوشی را قطع می کند/ملیون ملیون می کنه واسه ی من./به تماشاچیان/پس صحبت پوله که؟؟؟؟؟؟/به جماعت/حسین آقا ایولله،تو چقدر گرفتی؟صد ملیون؟؟؟دویست ملیون؟؟یا؟؟؟؟دآش قاسم  توچی؟رقم تو ملیونیه یا میلیاردی؟آقا مهدی احتمالا باشما ملیونی حساب کردن. حاج غلام شما چی؟؟؟تو که این وری بودی!چقدر بهت دادن اونوریت کردن؟رقمت چقدره؟؟/به جمع/دم همتون گرم.پس بگو.حالا فهمیدم چرا علی مو نده و حوضش.خوب  شناختمتون رفقا.دم همتون گرم.

/مهندس مشغول متراژ گوشه ایی از حیاط میشود.حامد با فریاد به سمت او می رود و او را به عقب پرتاب می کند/

حامد:            هی داری چه کار می کنی؟

مهندس:         /بی اعتنا/همون کاری رو که ازم خواستن و بابتش پول میگیرم.

حامد:            به چه قیمتی؟ها؟

مهندس:         به قیمت رفاه..آسایش ....عمران..

حامد:            تو به این می گی عمران؟؟؟/عصبانی/جمش کن اخویی.جمش کن.

مهندس:         آقای عزیز انگار شما نمی خواین متوجه بشید. هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جلوی ماهارو بگیره.مگه با دلیل قاطع.

حامد:            /کنار گل سرخی که در وسط حیاط است می نشیند و به آن اشاره می کند/از این قاطع تر؟؟؟؟

مهندس:         /با تمسخر/ ببین عزیزم. حرفای تو شاید قشنگ باشه ولی قاطع نیست.یه جور خیالبافیه.

حامد:            تو چی گفتی؟خیالبافی؟

مهندس:         بله دیگه.خیالبافیه که این جماعت وایسادن و بهت زُل زدن

حامد:            یعنی تو حرفای منو باور نمی کنی؟

مهندس:         نُچ.نه من .نه حاجی نه این همسایه هات هیچ کدوم باورشون نمی شه.

حامد:            شاید تو باور نکنی.بهت هم حق می دم، چون نبودی که باور کنی.اما این همسایه ها بودن وبا چشماشون دیدن و لمسش کردن/به سمت مردم می رود و تک به تک به آنها خیره می شود/حسین آقا تو که بیست ساله منو می شناسی. تو که بودی تو که دیدی .حتما باور می کنی .مگه نه؟آقا محسن تو و خانومت که توی این محله قد کشیدیت و بزرگ شدید  شما بگید.حسن آقا تو بگو.آقا بهروز تو لب بترکون.علی....سعید..../فریاد می زند/چرا برو بر وایسادیت و منو نگاه می کنید و حرف نمیزنید؟؟د بهش بگید که چیزایی که می گم خیالبافی نیست و حقیقت داره.

                   /سکوت/

مهندس:         خودتو خسته نکن.اونا دوستت دارن و می خوان باور کنند.اما نمی تونند.

حامد:            چی رو نمی تونند باور کنند؟منو؟؟؟گذشتمو؟؟؟آیند ه مو؟؟؟؟؟چی رو؟؟؟

مهندس:         حرفاتو....حرفاتو نمی تونند باور کنند.می فهمی؟

حامد:            آخه چرا؟/یقه او را می گیرد/د بگو چرا نمی تونند باور کنند؟؟؟

مهندس:         چون قابل باور نیست که وسط حیاط خونه ی تو  بهمن شیر باشه.براشون سخته که به خودشون بقبولونند که خاک این حیاط بوی باروت و عملیات و توپ و تانک و خمپاره میده./به کسی/حسین آقا شما باور می کنید که به گوشه ی حیاط این  آقا بگن ارتفاعات الله اکبر؟؟؟/کس دیگر/آقا غلام تو چی؟؟؟باور می کنی عملیات بیت المقدس توی سنگریزه های حیاط این خونه هرشب جون بگیره وصدای الله اکبر از خاکش به آسمون برسه؟؟؟توچی اشرف خانم؟باور می کنی گلای قرمز حیاط این خونه هیچ وقت پژمرده نشه و همیشه ترو تازه باشه؟؟؟

                         /هر دو به  مردم خیره می شوند .سکوت حکم فرماست/

مهندس:         می بینی ؟؟هیچکدوم از این همسایه ها  حرفاتو با ور نمی کنند.می دونی چرا؟؟؟

حامد             /سکوت/

مهندس:         چون باورش یخته

/ 3 نظر / 47 بازدید
ققنوس

بی صدا بود صدايم و کسی نشنيد که چه غوغايی است در دل خسته ی من حس تنهايی و اين خلق گريزانی می برد هر لحظه مرا به سوی پنجره ی تنهايی نه کسی می پرسد چه شد آن شور و آن خنده ی مردم دوستت هر کسی سر به گريبان خود است. ................................. .......................................

ققنوس

اگه تونستی بعضی وقتها نظری راجع به دل نوشته های من هم بده ممنون...............

چه حقیر است زندگی آن کسی که دست خود را میان دنیا و صورت خویش قرار میدهد چرا که جز خطوط نازک دست خویش چیز دیگری نمی بیند