هزیان های من

اگر فرصت داشت

خورشید هم

عاشق شب میشد

اما......

من این گرگ و میش را دوست دارم

/ 7 نظر / 14 بازدید
ققنوس

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش ماييم که پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي کنيم هر پسين اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريک دوردست نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي کشاند ؟

ققنوس

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت...

ققنوس

در دلنشینی یک دیدار فاصله ها فرو میریزند تپش قلب ها فریاد سکوت میشوند و دستها پلی برای روایت دو احساس و چشم ها روشنی فرداهای مجهول

ققنوس

کاش دریا میدانست کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس! اما افسوس که این انتظار بیهوده است... و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست ؟!

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

میان تاریکی ترا صدا کردم سکوت بودو نسیم که پرده را میبرد در اّسمان ملول ستاره ای میسوخت ستاره ای میرفت ستاره ای می مرد........[گل]

یک ماجارای عشقی قدیمی مثل قیماق دهاتی بدون تقلب دست نخورده خوش طعم است ولی عشقبازیهای امروزه مثل شیری است که از گاوی مسلول دوشیده باشند واز زیر دست شیر فروشی متقلب دراّمده باشد : نصفش اّب نصفه هم که شیر است کره وخامه اش را گرفته اند وغذائیت ندارد.......