زیر چادرهای تابستان

یادت هست ؟

ساعت های آخر سال بود ،

لاله و سنبل پیدا کرده بودیم ،

می خواستیم هفت سینمان هم حتی شبیه هم بشود ...

 

گفتی :

 

بهار مهربانترین ،

 

تابستان صبورترین ،

 

پاییز تنهاترین ،

 

و زمستان ،

عبوس ترین فصل سال است ..

 

و من

در تمام  لحظه هایشان با تو خواهم ماند ...

 

.

.

.

 

هیچ کدام  اما سر جای خودش نماند

درست مثل تو .

 

 

بهار ،

دستی به مهر بر سر دل نکشید.

 

تابستان ،

کاسه صبرش لبریز شده بود .

 

پاییز ،

 تو را از من گرفت تا تنهایی خودش را پر کند.

 

زمستان اما ،

دلش به حال دلم ،دل می سوزاند .

 

و تو

رفتی.یا من رفتم؟؟؟؟نمیدانم

 

نماندی ،یا نماندم

تا زل بزنم توی همان چشم هایی

که یک روز می مُردم برایشان

و  فریاد بزنم :

خسته ام از هرآنچه گفتی و شنیدم 

و قرار بود باشد و بماند

و نبود و نماند ...

 

.

.

.

 

 

راستی

برایت بگویم

امسال ،

نه لاله خریده ام

نه سنبل .

حتی همان ماهی قرمز کوچک را

فرستادم برود جای دیگری ...

 

وقتی تو نیستی ،

هفت سین ِ پُر خاطره به چه درد دلم می خورد ...؟!!! هان ؟!!!

 

.

.

.

 

فقط

چند روز از تحویل امسال گذشته است

می روم تا زمستانی که عبوس نبود را بدرقه کنم ،

می روم ناباوری های دلم را بتکانم ...

همین .

بی تو چقدر سخت است

چقدر سخت است

چ

ق

د

ر..

/ 6 نظر / 7 بازدید
باران

[گل][گل]

تو خیلی خوبی[گل]

سهیلا

salam hamrahe aziz sale jadid mobarak. deleman barayetan tang shode

سهیلا

سلام پژمان عزیز. من و فلسفه! ایکاش میتونستم فیلسوفی کوچک باشم. من فقط به آرامی زندگی می کنم. با لبخند.با عشق.و حضور لحظه به لحظه در آنچه برایم اتفاق می افتد.

یادتم

[قلب] چه خوب می نویسی تو جشنواره های شعر هم شرکت کن تا سکه ات افزون باد[دست]