با ساز تو رقصیدم

باشد

می روم

آری تنها

هر چه گشتم

کاسه کوزه هایم را نبود

به خاکشان بسپار

دلم را هم برایم بفرست

طفلی دلم

هنوز هم

 مشغول رقصیدن

با ساز توست

/ 2 نظر / 9 بازدید
ققنوس

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود انگار پای عقربه ها لنگ می شود! تکراریند پنجره ها و ستاره ها خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود پیغام آشنا که ندارند بلبلان هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود احساس می کنی که زمین بی قواره است! انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود! باران بدون عاطفه خشکی می آورد رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

ققنوس

و من چشمهایم را می بندم که او را نبینم و گوشهایم را با سر انگشتهایم به سختی گرفته ام تا نغمه ی تو را که به خشم و به درد او را پیاپی می خوانی نشنوم ای مرغک اسیر که در باغی دور دست می خوانی زمستان است تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار ! خاموش باش در کنج قفست آرام گیر سرت را در زیر بالت پنهان کن منقارت را در لای پرهای نرم و رنگینت فرو بر ای مرغک اسیر که در باغی دور دست می خوانی زمستان است ای پرستوی اسفندی ! بهار مرده است ... بی تو بهار من مر د ه است...