نمایشنامه "بودم-بودی-بود"نوشته پژمان شاهوردی

  نمایشنامه

 

 

 

 

 

بودم،بودی،بود

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

به قلم:پژمان شاهوردی

صحنه خالی است ، تنها یک صندلی و یک جعبه در آن به چشم می خورد، که در طراحی های هر صحنه، بنا به اختیار،می توان بر آرایش آن افزود

 

 

بازیگران:

   مرد

   زن

  نور می آید {اتاقی است که در آن به هنر مندان تئاتر ،برای اجرای نمایش لباس امانت می دهند} مردی میان سال در روی صندلی نشسته است  و خانمی جوان در مقابل او ایستاده، با او در حال بگو مگو است

 

 

مرد:   خانم محترم گویا  حواستون نیست، تمام لباس های موجود ما هموناییند که نشونتون دادم لباس های دیگه ایی نداریم

زن:    اما اون چیزی رو که من می خام  نشونم ندادین

مرد:   آخه من از کجا لباسی رو که خودتونم نمی دونید چیه و چه جوریه به

          شما بدم

زن:   خواهش میکنم، من برای نمایش جدیدم به اون احتیاج دارم

مرد:   می تونم بپرسم اسم نمایشتون چیه

زن:   هنوز نتونستم بنویسمش

مرد:   یعنی شما متنتون حاضر نیست اون و قت دو ساعته که توی انبار لباس

         ها دنبال لباسش می گردین؟

زن:    انگار شما اینو هنوز نفهمیدید که لباس ها با ما حرف می زنند،مارو

          حرکت میدن تا براشون بنویسیم،

مرد:   بااین تفاسیراینجا معدن حرف هایی که توی سینه ها حبس شده

زن:    دقیقا ،

مرد:   به گمانم شما قصد یه شوخی ساده رو با من دارید

 زن :  من هرگز با شما شوخی ندارم آقا،شمام وظیفه دارین طبق این معرفی

         نامه لباس هایی رو که میخام به من بدید(کاغذی به او نشان می دهد)

مرد:   توی شرح وظایف من ننوشته که ساعت ها از وقتمو به دنبال یه لباس

          مجهول بگردم،در ضمن  از ساعت کاری من،ده دقیقه گذشته و من

          الان باید دنبال گرفتاری های خودم برم ،نه اینکه وایسم و به حرف ای

          شما گوش کنم

                 (شروع به جمع و جور کردن وسایلش برای رفتن می کند)

زن:    هی ،شما اون جعبه رو نشون من ندادین(به جعبه ایی که در گوشه ی

         صحنه است اشاره میکند)

مرد:   کدوم جعبه؟ (جعبه را میبیند و بالای سر آن می رود)اینو می گید؟توی

          این چیزی که به درد شما بخوره موجود نیست،

زن:    چرا؟مگه چی توشه؟

مرد:   هیچی،، یه سری لباسای کهنه که به جاشون لباس جدید دوختن و الان

         اونا ، مدت هاست که بی استفاده اند

زن:   (خوشحال می شود)یعنی چه جور لباس هایی؟

مرد:   یعنی همه جور لباس توی این جعبه است {با تمسخر}که هر کدومشون

         یه دنیا حرف با خودشون دارن{میخندد}

زن:   وای خدای من،میشه خواهش کنم اونا رو به من امانت بدین؟

مرد:   مطمئنید اونا شما رو به نوشتن حرکت می دن؟

زن:   شما گفتین همه جور لباس توش هست درسته؟ پس لابد حرفایی  زیادی

         برای گفتن دارند

مرد:  امید وارم

زن:      ممکنه همشون رو بهم بدید

مرد:     خیلی وقته منتظربودم که بیان و این لباسها رو ببرن،آخه حسابی کهنه

           شدن،با این تفاسیر زحمتش می اوفته به گردن شما ،اما به این شرط

           که دیگه بر نگردونیتشون

زن:     همیشه حادثه ها با چیزایی که فکرش رو نمی کنیم اتفاق می افتن(زن

           جعبه لباس ها را با خود بیرون  می برد)

مرد:     خدا انشا الله یه پول زیادی به من بده ، یه مغز درست و حسابی به این

            نویسنده ها

(نور میرود و بعد از چند ثانیه می آید،یک محل تمرین نمایش را نشان می دهد که جوانی در حال تمرین بیان می باشد،نویسنده با جعبه وارد می شود)

زن:     (باصدای بلند) سلاااااام

جوان:   به به ،شما رفتین که یه روزه برگردین،دیگه گفتیم پاک نویسندگی رو

           کنار گذاشتین

زن:      بچه ها کجان؟

جوان:    خیلی وقته که تمرین تعطیل شده،منم موندم یه خورده بیان و بدن

            تمرین کنم، آخه اوضاع بدنم رو به راه نیست

زن:       پس به موقع اومدم

جوان:    یعنی کارِ نوشتن متن تموم شد؟

زن:       ا ِی  همچین-

جوان:    نکنه همراته؟

زن:      چی ؟متن؟آره

جوان:     کو؟

زن:      اگه الان همرام باشه ،حاضری یه دور رو خونی باهم کنیم

جوان:    کور از خدا چی می خواد؟

هردو با هم: یه چشم بینا

/ 1 نظر / 48 بازدید
باران

سلام خسته نباشید" قلم زیبایت تحسین بر انگیز است: که هم در این نمایش نامه وهم در کارها دیگر شما قابل تقدیر می باشد .واین جای شاد باش وتبریک داردّ انتخاب شخصیتهای زیباوبه جای آنها در بین صحنه وتضاد شخصیتها"صحنه را جذاب تر وبانشاط ترمیکند .ولی من خیلی دوست دارم احساس شما را ازانتخاب آنها بدانم .دیالوگهاماهرانه چیده شده که این قوت نویسندگی را نشان میدهد صحنه آرش وپریچهر بسیار زیبا ست وبرای من جا ی تامل ولذت داشت ای کاش آرشی پیدا میشد. دیالوگهای صحنه ی شمردر حد اعلا تکان دهنده بود .اما بهتربود در صحنه های بسیجی وحاجی فیروز از دیالوگهای منتقدانه در قالب طنز استفاده میشد تاهم به کسی بر نخورد وهم ....... در هر حال سیر نمایشنامه صعودی بود وروند درستی را طی کرده بود. برایت آرزوی سلامتی وموفقیت روز افزون دارم.آرزومند آرزوهای زیبایت[دست][گل][گل][گل]